| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 275000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 22 - 1 author - 9 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 270000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 15 - 1 author - 0 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 265000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 11 - 1 author - 0 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 260000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 8 - 1 author - 0 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 255000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 3 - 1 author - 0 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 250000 By Kamran Mozaffar Zargande - May 1 - 1 author - 0 replies |
| Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 245000 By Kamran Mozaffar Zargande - Apr 25 - 1 author - 1 reply |
چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم
صدايت را براي شادابي مي شنوم
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و
خودت را نيز براي پرستش
رويا فقط تو بودي
با من مهربون
جاي تو بين ابراست
عرش آسمون
رويا دلم مي گيره
وقتي تو نيستي
بيا واسه هميشه كنارم بمون
رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم
رويا، رويا
رويا، رويا
كاش مي شد كه از لب تو گل بوسه اي بچينم
پاي صحبتهاي گرمت
عاشقونه من بشينم
صورت ناز تو رو من
هميشه تو خواب مي بينم
بيا رويا نازنينم
تا تو باشي همنشينم
تا تو باشي همنشينم
رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم
رويا، رويا
رويا، رويا
رويا فقط تو بودي
با من مهربون
جاي تو بين ابراست
عرش آسمون
رويا دلم مي گيره
وقتي تو نيستي
بيا واسه هميشه كنارم بمون
رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم
رويا، رويا
رويا، رويا
رويا، رويا ...
| شرح آگهی |
| |||||||
| |||
| آتش عشق مرد متولد شهريور ماه بسيار کم شعله، اما جاودانه و با حرارت است. او با عشق هاي رويايي و اشک هاي سوزان و آه هاي جانسوز ميانه اي ندارد، و اگر با چنين مردي ازدواج مي کنيد، بايد صبر ايوب داشته باشيد. اگر شما از آن زن هايي هستيد که تشنه عشق هاي شاعرانه و جملات مسحور کننده هستند، توصيه مي کنيم که دور مرد متولد شهريور را خط بکشيد، چون در غير اين صورت وضع آدم گرسنه اي را دارد که بر سر خوان نعمت نشسته باشد اما غذاها همه به بشقاب چسبيده باشند. سعي در برقرار کردن يک رابطه عشقانه خيلي رويايي با مرد متولد شهريور چنان قلب شما را جريحه دار خواهد ساخت که جراحت آن تا پايان عمر هم التيام پيدا نخواهد کرد. زندگي اين مرد به طور دربست بر پايه امور مادي و کارهاي عملي قرار دارد تا جايي که به طور مطلق با عشق هاي رمانتيک و روياهاي طلايي بيگانه است. براي وارد کردن او به جرگه عشاق بايد کوشش زيادي بکار برده شود. او نه تنها کسي نيست که گيتارش را بردارد و پايين پنجره اتاق شما آواز هاي عاشقانه بخواند، بلکه شما براي شنيدن يک کلمه عاشقانه از زبان او هم بايد صبر ايوب داشته باشيد. راستش اين است که اين مرد از دوران طفوليت خود با عشق سروکار پيدا مي کند منتها نه به آن مفهومي که ما انتظار داريم. احساسات عشقانه و محبت او نسبت به ديگران به صورت فداکاري هاي صادقانه و بي پيرايه نسبت به ديگران به صورت فداکاري هاي صادقانه و بي پيرايه نسبت به افراد خانواده،دوستان و کساني که از او ضعيف ترند و يا داراي وضع مادي نامناسب هستند، بروز مي کند. عشق واقعي او ، عشق به کار، عشق به مسئوليت و عشق به ياري رساندن به درماندگان است و اين عشق چنان در او شديد است که اگر موقعيتي براي ابراز آن پيدا نکند، جدا دلگير مي شود، دلگير از اينکه چرا اين چنين بي مصرف باقي مانده است. عشق هايي که به صورت احساسات رويايي، جملات شورانگيز، اشک هاي سوزان و آه هاي جانسوز به وي عرضه بشوند به تنها در او کوچکترين تأثيري نمي گذارد، بلکه در اغلب موارد آنچنان موجب وحشت وي مي گردند که اگر دو تا پا دارد، دو تا هم قرض مي کند تا خود را از آنچه که آن را يک مهلکه مي پندارد، نجات دهد، اما اگر شما بتوانيد همين مرد را در شرايط مناسبي قرار بدهيد، مشاهده خواهيد کرد که چطور قلب سنگش ذره ذره نرم مي شود. هيچ شکي نيست که قلب او نيز راهي براي ورود عشق دارد، منتها اين راه نه تنها يک شاهراه نيست، بلکه اغلب اوقات راه مخفي و پر پيچ و خمي است که بکار بردن شيوه هاي رايج عاشقانه به طور حتم شما را به دروازه ورودي آن رهنمون نمي کند. همچنان که کمک گرفتن از سکس و عشوه گري نيز مفيد نخواهد بود. مرد متولد شهريور در عشق بيشتر در جست و جوي کيفيت است و به همين دليل وقايع عاشقانه زندگي او از نظر کميت هرگز چشمگير نيست و تازه اغلب اين موارد محدود نيز به عاقبت غم انگيزي منتهي مي شوند. عکس العمل او به هنگام شکست در عشق به اين صورت است که خود را به شديد ترين وجهي که برايش امکان دارد، در کارش غرق مي کند، از اجتماع کناره مي گيرد و از آن پس بيشتر از گذشته احتياط به خرج مي دهد. شما در روابط خود با مرد متولد شهريور خيلي زود متوجه مي شويد که براي جلب نظر او بايد دوباره بيشتر فعاليت کنيد و دوباره بيشتر از دانش زنانه خود استفاده نماييد. زندگي اين شخص بر پايه صداقت استوار است، و فقط به دلايل بسيار قوي و يا به خاطر يک زن فوق العاده ممکن است خط مشي خود را موقتا تغيير بدهد. مرد متولد شهريور ماه خيلي راحت تر از مرداني که تحت تأثير صور فلکي ديگر هستند، مي تواند مجرد زندگي کند و چون ذاتا به سرنوشت معتقد است اگر ديد که با کسي رابطه عاشقانه پيدا نمي کند، خيلي راحت آن را به پاي سرنوشت غير قابل تغيير خود مي نويسد و وضع خود را مي پذيرد و به همين دليل هم شما بسياري از متولدين اين ماه را مي بينيد که تا ميانسالي مجرد باقي مانده اند و شکايتي هم ندارند. وسواس در انتخاب زن -------------------------------------------------------------------------------- با توجه به آنچه گفته شد، برايتان جالب خواهد بود اگر بدنيد که عليرغم بيگانگي اي مرد با امور عشقي، او در فريب دادن زن ها تبحر خاصي از خود نشان مي دهد. با عده اي از زناني که در عشق شکست خورده اند، به گفتگو بيشينيد تا ببينيد که چند نفر ايشان قرباني فريب هاي مرد متولد شهريور شده اند. مرد متولد شهريور مجموعه اي است از کمال هوشمندي و ثبات قدم، او به علت بي اعتنايي که در مقابل زن ها از خود نشان مي دهد به سرعت نظر آنها را به خود جلب مي نمايد، اما با ادامه همين بي اعتنايي خيلي هم زود قلب آنان را مي شکند. معمولا مرها وقتي قلب زني را مي شکنند، يا احساس غرور مي کنند و يا احساس ندامت، در حالي که مرد متولد شهريور به علت داشتن حس شديد انتقاد و ايرادگيري، خود را با بي تفاوتي کامل تبرئه مي کند. وقتي انديشه کرديم که براي بدست آوردن قلب اين شخص بايد صبر ايوب داشت، عمل درستي را انجام داده ايم. از سوي ديگر دقت شبيه به وسواس او در انتخاب زن موجب مي گردد که خيلي کمتر از ديگران در زندگي زناشوئي دچار شکست بشود. البته هيچ قانوني صد در صد کليت ندارد و شما ممکن است مرد متولد شهريور را ببينيد که در زندگي زناشويي شکست خورده است اما باور کنيد که او استثناء است. شرم و حيا يکي ديگر از خصوصيات زندگي اوست و جمع شدن اين حس با تمايلي که او به کسب در آمدهاي سرشار دارد، گاهي اوقات وقايع جالبي را به وجود مي آورد. وقتي نمايش فيلم هاي سکسي تازه شروع شده بود، يکي از دوستان متولد شهريور من در تهيه فيلمي سرمايه گذاري کرد و سود زيادي هم نصيبش شد، اما حالا بعد از گذشت چند سال هر وقت از آن فيلم صحبت به ميان مي آيد، ريگش قرمز مي شود، البته اين را هم بايد به خاطر داشته باشيد که مرد بالاخره مرد است و اگر به عللي عشق نشده و ازدواج نکرده دليل آن نمي شود که گاهي دست از پا هم خطا نکند، منتها فرق يک متولد شهريور با ديگران در اين است که او هميشه ظاهر امر را طيب و طاهر نگاه مي دارد و به علت وجود همين ويژگي هم هست که عشق او ( البته اگر نسبت به کسي عشق پيدا کند ) هميشه پاک و بي خدشه مي باشد. او به هر نحوي که برايش امکان داشته باشد، مانع از آلوده شدن عشق خود مي گردد و در اين مورد اصلا براي وي فرقي نمي کند که ديگران چه مي گويند. او هر گز با يک نگاه عاشق نمي شود. در انتخاب معشوقه فوق العاده دقيق و خرده گير است، همچنانکه در غذا خوردن، مراقبت از خود، حفظ سلامت و انجام وظيفه نيز چنين است. هرگز سعي نکنيد به او نارو بزنيد و يا دروغ تگوييد زيرا او کسي نيست که اغماض کند، از آن گذشته او با تمام وجود خود خواهان رابطه اي متبني بر صداقت راستي است، او خوب مي داند که ادامه يک چنين راهي چقدر مشکل است، اما با وجود اين سعي در منحرف کردن وي از اين راه بدون فايده است. اگر موقعيت زمان و مکان وي را مجبور کند که دندان روي جگر بگذارد و از خط مشي که طبيعت براي او تعيين کرده است منحرف بشود، يقين داشته باشيد که خيلي سريع به راه اول خود باز مي گردد حتي اگر برايش به قيمت از دست دادن يک شغل خوب و يا يک ثروت بي کران تمام بشود. برانگيختن احساسات او کار دشواري است. او مي تواند سال هاي سال بدون اينکه قلبش براي کسي بتپد، زندگي کند. قلب سنگ که در سينه اوست و تازه چه بسا اتفاق مي افتد که شما از خود مي پرسيد که آيا اصلا همين قلب سنگ هم در سينه او هست يا نه؟ اما بگذاريد بگوييم که او هم مثل همه انسان ها قلب دارد و جنس آن هم از سنگ نيست فقط کافي است قدري صبر داشته باشيد تا از غوره حلوا ساخته شود. مرد متولد شهريور گاهگاهي نظم زندگي خود را کنار مي گذارد و به قول معروف پر هياهو مي شود ز به اين وسيله مي خواهد از قابليت خود در انجام امور مختلف اطمينان حاصل کند. اگر بر حسب تصادف موقعي با او بر خورد کرديد که يک چنين دوره اي را مي گذراند، مطمئن باشيد که اين حالت تصنعي و زودگذر است و او به محض آنکه به مقصود رسيد، دوباره شيوه سابق و طبيعي زندگي خود را در پيش مي گيرد. راه طولاني ميان عشق و ازدواج -------------------------------------------------------------------------------- بر طبق يک قانون طبيعي يک انسان حتي مانند سنگدلي يک مرد متولد شهريور نمي تواند براي هميشه نسبت به عواطف بشري بي تفاوت باقي بتماند و اولين عکس العمل او در مقابل عشق نيز اين است که تا بنا گوش سرخ مي شود. وقتي پرده هاي دل او به ارتعاش در آمد، ابتدا با تمام قدرت سعي مي کند آن را از ديگران پنهان بدارد، اما انگيزه او در اين کار بي حاصل فقط شرم و حياي ذاتي و طبيعي اوست. خيلي طبيعي است که موضوع عشق چيزي نيست که يک نفر بتواند آن را براي هميشه از ديگران مخفي نگاه دارد، اما در روزهاي اول با مهارت تمام خود را نسبت به آن بي تفاوت نشان مي دهد. اصولا اين شخص در نقش بازي کردن مهارت دارد، مثلا اگر از يک ميهاماني خوشش نيايد، چنان ماهرانه خود را به بيماري مي زند که اين امر حتي به نزديکترين اطاافيان او را نيز به اشتباه مي اندازد. به هر حال در مورد عشق، حتي پس از اينکه مطمئن شديد شما را دوست دارد، و حتي پس از اينکه اين جمله را از دهان او هم شنيديد، انتظار نداشته باشيد که نقش يک عاشق بيقرار و سينه چاک را ايفا کند جه براي يک چنين مردي بين ابراز عشق و درخواست ازدواج راه طولاني وجود دارد، راهي که در طي آن مي خواهد واقعا اطمينان حاصل کند که شما درست همان زني هستيد که به دنبال آن مي گشته است. اما از سوي ديگر وقتي تصميم خود را گرفت، مي توانيد يقين داشته باشيد که تصميم او حقيقي و قاطع است. آتش عشق در دل او کم شعله اما جاودانه است و هرگز اتفاق نمي افتد که به قول معروف در شعله هاي جانسوز آن به يکباره خاکستر بشود. به اين ترتيب گرماي مطبوع و دلپذير اين عشق ساليان دراز کانون خانوادگي شما را گرم نگاه خواهد داشت. يکي ديگر از امتيازات مرد متولد شهريور در امور عشقي صبر بي پايان اوست. او اگر لازم باشد،سال هاي سال صبر مي کند و باز اگر لازم باشد هزاران کوه و دره را زير پا مي گذارد تا به وصال آنکسي که او را از هر جهت مناسب زندگي با خود تشحيص داده است برسد . در چنين مواردي شما از وي فداکاريهايي مي بينيد که به راستي تعجت آورند. به اين ترتيب ملاحظه مي کنيد که اشکال عمده فقط در روشن کردن آتش عشق در سينه اوست و اگر اين کار صورت گرفت، ديگر تقريبا محال است که کسي بتواند آن را خاموش کند پس از آنکه او را تصاحب کرديد، ديگر هيچ وقت کاري نخواهد کرد که موجب برانگيخته شدن حس حسادت شما بشود ديري نمي گذرد که به قدرت زياد او در حل و فصل مسائل مالي، خانوادگي، اجتماعي و غيره پي مي بريد. قدرت او در تحمل ناراحتيهاي جسمي و روحي نيز خارق العاده است اما براي اين کار لازم است مطمئن باشد که شما از صميم قلب پشيمان او هستيد و يا لااقل در جبهه مخالف وي قرار نداريد. اگر به علتي قلب شما شکست و يا از موضوعي به شدت ناراحت شديد، هيچ کس صميمانه تر از او به کمک شما نخواهد شتافت و هيچ کس به اندازه او در اين کار تحمل خرج نخواهد داد. در چنين مواردي او سعي نخواهد کرد که راه ماديات،مثلاخرج کردن بي حساب ويا فرستادن شما به يک مسافرت خارج درد هايتان را تسکين بدهد. راه او به مراتب بي سر صداتر اما موثر تر است. او با تمام وجود خويش و از ته دل با شما همدردي نشان خواهد داد تا جايي که شما احساس خواهيد کرد نيمي از بار غم ها را او به دوش گرفته است. مرد متولد شهريور به کوچک ترين چيزهايي که مورد علاقه همسرش است توجه نشان مي دهد و راجع آنها فکر مي کند و از آنجا که حافظه قوي دارد کمتر احتمال آن مي رود که تاريج وقايع مخصوص را مثل روز تولد شما يا روز عروسيتان را فراموش کند، اما اين را هم بدانيد که اهميت اين وقايع به خصوص براي او هرگز به اندازه شما نخواهد بود. مردي که در اين ماه متولد شده است، حسود نيست، اما در اين مورد نيز مثل عشق اگر آتشي در دلش روشن شدخيلي دير ممکن است خاموش شود. اگر او نسبت به گرم گرفتن شما با مردان ديگر عکس العمل حسادت آميز نشان نمي دهد و هميشه شما را در اين کار قدري آزاد مي گذارد دليل آن نمي شود که فکر کنيد هيچ چيز را نمي بيند يا در ک نمي کند. همسر يک مرد متولد شهريور اگر بخواهد از اين حالت او سو استفاده کند به قول معروف پاي خود را از گليم بسيار وسيعي که برايش پهن شده است، بيرون بگذارد، بدون شک يک شب که به منزل مراجعت کرد، طلاقنامه خود را خواهد ديد که پشت در نصب شده است. مرد متولد شهريور اصولا انسان وفاداري است و از بر هم خوردن کانون خانوارگي خود به شدت نفرت دارد اما اگر ديد که شما ديگر آن زن سابق، آن زني که از هر نظر مطابق ميل او بوديد،نيستيد، آن وقت حتي يک لحظه هم براي بريدن تمام رشته هاي علائق خود با شما ترديد نمي کند و اين کار را چنان با خونسردي انجام مي دهد که شما به حق شک مي کنيد که آيا او هرگز دوستتان داشته است يا نه؟ در جوال سئوال شما بايد گفت که او شما را از صميم قلب و با تمام وجود خويش دوست داشته است زيرا در غير اين صورت هرگز نمي توانستيد همسر وي بشويد، اما در زندگي اين مرد جر و بحث و بگو مگو اصلا جايي ندارد، وقتي شما ديگر زن دلخواه او نبوديد، مثل يک دست لباسي که پاره شده باشد، کنار گذاشته مي شويد. هيچ کس را ديده ايد که براي دور انداختن لباسي که پاره شده باشد، داد و فرياد داشتن خاطرات خوش گذشته نمي تواند احساسات او را چنان برانگيزاند که اشک از چشما هايش جاري بشود زيرا او با همان قدرتي که مي تواند احساسات خود را کنترل کند، مي تواند خاطرات خويش را نيز مهار نمايد. تسلط به نفس يکي از اجزاء اصلي طبيعت و ذات اوست. وقتي تصميم گرفت که خود را از زندگي شما خارج کند، بهتر است که از عجز و لابه، اشک ريختن و معذرت خوستن صرفنظر کنيد زيرا تحميم او قاطع و غير قابل تغيير است. براي او که در تمام عمر خويش در جست و جوي کمال بوده است و حداکثر دقت و وسواس ممکن را در رسيدن به اين آرزوي « خود به خرج داده، داشتن يک گلدان چيني شکسته که قطعات آن را با چسب به هم چسبانده باشند، کوچکترين ارزشي ندارد حتي اگر اين گلدان در تمام دنيا منحصر به فرد باشد و ميليون ها نفر آرزوي داشتنش را داشته باشند. جسم و فکر تميز داشته باشيد -------------------------------------------------------------------------------- اگر همسر شما متولد شهريور است، بهتر است فکر انجام کارها را از سر بيرون کنيد. او از بي توجهي شما به خودش، حفاظت، افکار بي سر وته، کثافت، درهم برهمي خانه، پست فطرتي واقعا متنفر است. اگر هنوز زن وي نشده ايد و مي خواهيد راه مخفي دل او را پيدا کنيد، سعي کنيد هميشه خوش لباس باشيد و در زير موهايي که آرايشگاهي که تازه آنها را درست کرده، افکاري روشن و جالب داشته باشيد. صحبت از مو و آرايشگاه شد، در اين مورد اصلا سعي نکنيد از فلان هنر پيشه سينما پيروي کنيد. آرايش موي شما بايد زيبا و ساده بوده موجب تعجب بيننده نگردد. اين جمله اخير را حتما به خاطر بسپاريد. مرد متولد شهريور پيوسته در جست و جوي زني است که چه از نظر جسمي و چه از نظر فکري تميز باشد، خوب بپوشد و از پيروان مدهاي عجيب و غريب نباشد. البته منظور ما اين نيست که مثل مادر بزرگ و يا حتي مادر خود لباس بپوشيد اما مطمئن باشيد که اگر طوري لباس پوشيديد که موجب تعجب آدم هاي بين سي تا چهل ساله بگردد، يک قدم خيلي بلند خود را از او دور کرده ايد. براي او غير قابل تصور است که يک زن روشنفکر و فهميده لباس هاي خيلي فانتزي به تن کند. رفتار دوستانه و محبت هاي گاهگاهي او را حمل بر چيزي نکنيد، او ممکن است در يک گردش جمعي اگر شما احساس سرما کرديد، اولين کسي باشد که کت خود را در بياورد و روي شانه شما بيندازد و يا اولين داوطلب براي رساندن شما به منزل باشد، اما اگر شما صد در صد آن دختر دلخواه او نباشيد، هرگز آن جمله هيجان انگيز « عزيزم با من ازدواج مي کنيد؟ » را نخواهيد شنيد. از نظر پدر بودن هم او کسي نيست که بچه دار شدن يکي از بزرگترين آرزوهاي زندگي وي باشد. احتمالا خود خواهي بخصوصي که در نهاد او وجود دارد، با مسئوليت ها و احساساتي که يک مرد بايد در مقابل کودکان خود داشته باشد، سازگار نيست و به همين دليل خانواده يک چنين مردي معمولا کوچک است و تعداد بچه ها از يکي دو تا تجاوز نمي کنند، اما وقتي بچه هايي به دنيا آمدند، مرد متولدشهريور دقيقا از آن ها مراقبت به عمل مي آورد، حتي يک لحظه هم مسئوليت هاي پدرانه خود را فراموش نمي کند. او ساعت ها وقت خود را صرف ياد دادن معلومات خويش به بچه ها مي کند و در اين مورد مخصوصا سعي دارد که آنان را افرادي متکي به خود و با عزت نفس تربيت کند. مرد متولد شهريور در منزل با روي باز به شما کمک مي کند تا کارهاي خانه را زودتر و راحت تر انجام بدهد. سرگرمي هاي مورد علاقه او موسيقي و مطالعه است و مي خواهد که بچه هايش نيز در امور هنري صاحب نظر باشند و نسبت به اخلاقيات پايبندي فراوان از خود نشان بدهند. رفتن به دانشگاه را براي کودکان خود صد در صد مي داند. پيش گرفتي يک چنين روشي بالطبع موجب مي شود که کودکان يک پدر متولد در شهريور با عشق به کتاب و علاقه به فراگيري بزرگ بشوند. شما کمتر ممکن است بچه هاي اين مرد را لوس ببينند زيرا انضباط يکي از اصولي است که او آن را به شدت به موقع اجرا مي گذارد. تمام اين کارها بسيار خوب و منطقي هستند، اما بدون شک بچه هاي اين مرد از نظر محبتي که به آها ابراز مي شود، کمبودهايي خواهند داشت چون او در ابراز عشق و محبت پدرانه نيز جانب احتياط را نگاه مي دارد. پيروي از اين روش موجب مي شود که بي جهت ديواري بين او و بچه هايش که صميمانه و از ته دل آنان را دوست دارد به وجود بيايد. اگر چه اين ديوار بعدها که بچه ها بزرگتر شدند، تبديل به يک ديوار بلورين مي گردد که از پشت آن تمام حقايق قابل ديدن مي گردند، اما به هر حال به عنوان يک ديوار غير عابل عبور بر سر جاي خود باقي مي ماند. از آن گذشته مرد متولد شهريور نسبت به بچه هاي خود نيز حساس است و توقع زيادي از آنان دارد. مرد متولد شهريور از شما توقع خواهد داشت که مراقب سلامت او باشيد و متقابلا ً اگر شما هم بيمار شديد، صميمانه به پرستاري تان مي پردازد و طي آن مدت حتي ناز شما را هم خواهد کشيد. اما مراقب باشيد که امر به شما مشتبه نشود. اگر در زندگي روزمره به او پشت کنيد، حتي دست خود را براي برگرداندن شما به خانه روي شانه تان نخواهد گذاشت. اگر مشاهده کرديد که از چيزي ناراحت و دلواپس است، فورا قدم پيش نگذاريد و سعي نکنيد که او را از اين حالت در بياوريد. براي او دلواپسي هاي کوچک نوعي تمرين مغزي و نمک زندگي است اما طبيعي است که اگر ديديد اين ناراحتي و دلواپسي شديد است، بايد هر چه زودتر دست به کار بشويد، و بهترين راه براي نجات او پيشنهاد انجام کارهاي است که به آن ها علاقه دارد. معطوف کردن فکر مرد متولد شهريور به يک موضوع کار سختي نيست در حالي که نگاه داشتن او در يک چنين وضعي مشکل است. حالا، با در نظر گرفتن مطالبي که درباره خصوصيات اخلاقي يک مرد متولد شهريور گفته شد، اگر باز عشق او هستيد و مي خواهيد با وي ازدواج کنيد، مي توانيد به يک آينده رضايت بخش اميدوار باشيد. شما صاحب شوهري خواهيد شد که هوشياري و اطلاعات وسيع او از زندگي به شما امکان مي دهد تا مسائل و مشکلات زندگي را سريعا و به بهترين وجه ممکن حل و فصل نماييد. او از شما توقع نخواهد داشت که پيوسته سکس باشيد و تمام عمر نقش يک دختر شوخ و شنگ هيجده ساله را ايفا کنيد. اگر از خطاهاي کوچک او چشم پوشي کنيد، مردي خوش مشرب و باسليقه در کنار خود خواهيد داشت، اما يادتان باشد که همين خوش سليقگي او موجب مي شود که گاهي دستش را لاي درز مبل ها فرو ببرد تا ببيند که آيا خوب گردگيري شده اند يا نه؟ سعي کنيد در مورد انتقاد، با او مقابله به مثل نکنيد زيرا اين مرد معتقد است که انتقاد منحصرا حق او است به انتقادهاي او گوش بدهيد و حتي به آنها بخنديد. (البته نه خنده تمسخر آميز ) و به اين حقيقت گردن بگذاريد که بيرون کشيدن مو از ماست جزئي از طبيعت ذاتي او مي باشد. وقتي زبان به انتقاد گشود، کافي است که قدري حوصله به خرج بدهيد تا آب ها از آسياب بريزد و آن وقت خواهيد ديد که او همان مرد وفادار و دوست داشتني سابق است. البته او فرشته نيست و دو تا بال روي شانه هاي خود ندارد، اما در مجموع شوهري است که خيلي از زنها آرزوي داشتنش را دارند. | |||
اي كاش غمت بودم تا در نيمه هاي شب مرا به سينه ات مي فشردي
اي كاش اشك بودم، تا با گريه ات به لبانت مي رسيدم
وبا همان اشك به تو مي گفتم :
<<دوستت دارم>>

دوباره شروع می شوم
بی آنکه تمام شده باشی
و تمام وسعتم را
تسخیر می کنی
ومن
به فکر پایان بارانم
به فکر چتر هایی که
تا بارش بعدی
باید کنج خلوت نشسته باشد
بی آنکه
سبز شده باشند
و کوچه
همان کوچه است
تشنه چشم هایت از آسمان
اجازه می گیرم
تا تمام باران را به نام بزنم
به حرمت چشم هایت
تا همیشه کوچه ما
بارانی باشد

اگر درياي دل آبي است
تويي فانوس زيبايش
اگر آينه يك دنياست
تويي معناي دنيايش
تو يعني دسته اي گل را
زآنسوي افق چيدن
تو يعني پاكي باران
تو يعني لذت ديدن
اگر يك آسمان دل را
به قصد عشق بردارم
ميان عشق زيبايي
تو را من دوست مي دارم
**********************
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی
***************
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است ..
غمی نیست...
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست..
**************
مثلِ تو مثلی است از باران
بارانی هستی که بر دشت سینه گداخته من می باری
گداخته سوز تنهایی ام و تشنه دوست داشتن
می خواهم تشنه بمانم تا در انتظار تو باشم
می خواهم از سوز تنهایی بسوزم و همیشه در آرزوی طراوت تو باشم
*******************
برايت می نويسم از غم و درد
و از اين لحظه های مرده و سرد
برايت می نويسم از اميدی
که اين سنگ دلم را آب می کرد
برايت می نويسم از دلی که
هميشه مانده است تنها و مفرد
اگر خواهی ز رخسارم نشانی
به تو می گويم از يک چهره زرد
وگر گويی که در اين دل چه داری؟
بگويم يک سبد از صد گل درد


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



من همیشه بر عهد و پیمانم هستم ... عاشقتم تا زمانی که زنده هستم ... به جز تو کسی را
دوست نمی دارم ... به جز تو کسی را عشقم صدا نمی زنم ... کسی نمی تواند جایت
را بگیرد در دلم ... تو محبوب این
دلی دیگر کسی جا ندارد ... من همیشه بر عهد و پیمانم هستم ...
عاشقتم تا زمانی که زنده هستم ... بدون تو چیزی برایم معنا ندارد ...
پوچ و سیاه است همه دنیای من ... کسی نمی تواند مثل تو باشد
برایم ... تو عشق اول و آخری ...دلم فقط تو را می خواهد ... من
همیشه بر عهد و پیمانم هستم ... عاشقتم تا زمانی که زنده هستم
کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم ... با هم بودن
نمیشه می دونم در آغوش تو بودن خیاله می دونم ... سهم من از تو
آرزوهای محاله می دونم ... من و تو که تقصیری نداریم ... جدایی ها
دست تقدیر می دونم ... کاش می شد فراموشت کنم یادت را از خودم
جدا کنم ... من و تو ما نمی شویم می دونم ... رنگ خوشبختی نخواهیم
دید می دونم ... سهم من از تو کوله باری از خاطرات ... تک تک
لحظه هایم با یاد تو سرشار ... کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت
را خاموش کنم
در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو ......

ميدوني چرا رنگ غروب سرخه![]()
![]()
![]()
چون كه خورشيد وقتي ميبينه ما همديگر را دوست داريم آتيش ميگيره
![]()
![]()
![]()


مي خواهم برايت مرهمي باشم !
براي آن نگاه خسته اي که مي دانم !
اميدش به لبخندي ست !
مي خواهم برايت لبخند باشم !
براي آن دلي که از اميد خالي ست !
مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم!
تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !
من تو را مرهمي خواهم بود گرچه دل دارم!
که نيازمند يک مرهم است !
موقعی که عاشقت بودم، ترسیدم پیشت باشم،موقعي پیشم بودی
ترسيدم باهات حرف بزنم ، موقعي كه باهات حرف زدم،ترسیدم نگات
کنم,موقعی که نگاهت کردم، ترسيدم بوست كنم , موقعي كه
بوست كردم ترسيدم بیشتر عاشقت بشم , حالا كه خیلی عاشقتم
ميترسم از دستت بدم ا!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
ز
ندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارمم
ن دنیا را به خاطر خدایشخ
دایی که تو را خلق کرد دوست دارم

مکالمه ایست بین عا شق و معشوق:
عاشق:سرزمین عشق بی تو معنا یی ندارد
معشوق:عشق تو هستی دلبرم،
نام من بی نام تو در لغت نامه ی روزگارمعنایی ندارد
ع :من چا کرتم ، دیگه کم آوردم
وقتی پای سرزمین عشق رو کشیدم میون
فکر نمی کردم تو با لغت نامه ی روزگاربرام کلاس بذاری
م :زندگیم بر باد رفت از فراق تو
چه کلاسی زندگیم خاک پای تو
ع :بابا تو دیگه هستی
دهن عاشق و بستی
ما شماره ی کفشتیم
ما سوزن نخ کنتیم
م :جامه ی عشقم نخ نما شده به کمک دل خواهمش دوخت
ع :......................... فرار





تو غربت و تنهاییم
هیچکس نبوده جز تو
یاد و نگاه چشم من
بر کس نبوده جز تو
هرکس برد از یاد مرا
بازگشت نداشته جز تو

پرسیدم عشق چیست؟
گفت
: آتشی است.گفتم
مگر آن را دیده ای .گفت: نه، در آن سوخته ام...

دلم براي ديدنت پر مي كشد
... چون رودی است که در فکر من جاری است....
![]() |
||
Love is like the ocean, burning in devotion
When you go, go, go, oh no…
Feel my heart is burning, when the night is turning
I will go, go, go, oh no…
Baby i will love you
Every night and day
Baby i will kiss you
But i have to say:
No face, no name, no number
Your love is like a thunder
I'm dancing on a fire, burning in my heart
No face, no name, no number
Oh girl i'm not a hunter
Your love is like desire, burning in my soul
No face, no name, no number
Oh love is like a thunder
Oh love is like the heaven, it's so hard to find
No face, no name, no number
Oh girl i'm not a hunter
Your love is like a river, flowing in my mind
Feel your dreams are flying, dreams are never dieing
I don't go, go, go, oh no
You're eyes tells a story, baby oh don't worry
When you go, go, go, oh no
Baby cause i love you
Forever and today
Baby i will kiss you but i have to say:
No face, no name, no number

اشعار
http://www.avayeazad.com/nader_naderpoor/list.htm
ديوان اشعار شفيعي كدكني
http://www.avayeazad.com/shafii_kadkani/list.htm
ديوان اشعار سياوش كسرايي
http://www.avayeazad.com/siavash_kasraii/list.htm
ديوان اشعار حميد مصدق
http://www.avayeazad.com/hamid_mosadegh/list.htm
ديوان اشعار فرخ تميمي
http://www.avayeazad.com/farrokh_tamimi/list.htm
ديوان اشعار فروغ فرخزاد
http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/list.htm
ديوان اشعار سهراب سپهري
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/list.htm
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
از دوست داشتنامشب از آسمان دیده تو |
بوسهدر دو چشمش گناه می خندید |
من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
یاد می اید مرکز کودکی
همره من بوده همواره یکی
قصه ای دارم از این همراه خود
همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
سیرها می کردم اندر عالمی
یک نگارستانم آمد در نظر
اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
هر یکی محنت زدا ،خاطر نواز
شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
هر یکی با یک کرشمه ،یک هنر
هوش بردی و شکیبایی ز سر
هر نگاری را به دست اندر کمند
می کشیدی هر که افتادی به بند
بهر ایشان عالمی گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز می جستم همیشه وصل یار
هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
قصدش از همراهی در کار چیست ؟
بس که دیدم نیکی و یاری او
مار سازی و مددکاری او
گفتم : ای غافل بباید جست او
هر که باشد دوستار توست او
شادی تو از مدد کاری اوست
بازپرس از حال این دیرینه دوست
گفتمش : ای نازنین یار نکو
همرها ،تو چه کسی ؟ آخر بگو
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
به به از کردار و رفتار خوشت
به به از این جلوه های دلکشت
بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
خیر بینی ، باش در پایندگی
باز ای و ره نما ، در پیش رو
که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
در پی او سیرها کردم بسی
از همه دور و نمی دیدیم کسی
چون که در من سوز او تاثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد
عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
روز درد و روز نکامی رسید
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
ناگهان دیدم خطا کردم ،خطا
که بدو کردم ز خامی اقتفا
آدم کم تجربه ظاهر پرست
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
من ز خامی عشق را خوردم فریب
که شدم از شادمانی بی نصیب
در پشیمانی سر آمد روزگار
یک شبی تنها بدم در کوهسار
سر به زانوی تفکر برده پیش
محو گشته در پریشانی خویش
زار می نالیدم از خامی خود
در نخستین درد و نکامی خود
که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
بی تأمل ،بی خبر ،بی مشورت
من که هیچ از خوی او نشناختم
از چه آخر جانب او تاختم ؟
دیدم از افسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود
چاره می جستم که تا گردم رها
زان جهان درد وطوفان بلا
سعی می کردم بهر جیله شود
چاره ی این عشق بد پیله شود
عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ، آن می نمود
من ندانستم چه شد کان روزگار
اندک اندک برد از من اختیار
هر چه کردم که از او گردم رها
در نهان می گفت با من این ندا
بایدت جویی همیشه وصل او
که فکنده ست او تو را در جست و جو
ترک آن زیبارخ فرخنده حال
از محال است ، از محال است از محال
گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
چند داری جان من در بند ، چند ؟
بگسل آخر از من بیچاره بند
هر چه کردم لابه و افغان و داد
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
یعنی : ای بیچاره باید سوختن
نه به آزادی سرور اندوختن
بایدت داری سر تسلیم پیش
تا ز سوز من بسوزی جان خویش
چون که دیدم سرنوشت خویش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
مبتلا را چیست چاره جز رضا
چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
این سزای آن کسان خام را
که نیندیشند هیچ انجام را
سالها بگذشت و در بندم اسیر
کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
می کشد هر لحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
ای دریغا روزگارم شد سیاه
آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولین آمال من
شد پریده ،رنگ من از رنج و درد
این منم : رنگ پریده ،خون سرد
عشقم آخر در جهان بدنام کرد
آخرم رسوای خاص و عام کرد
وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
که مرا با جلوه مغتون داشت او
عاقبت آواره ام کرد از دیار
نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
می فزاید درد و آسوده نیم
چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
که شده ماننده ی دیوانگان
می روم شیدا سر و شیون کنان
می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
زشت آمد در نظرها کار من
خلق نفرت دارد از گفتار من
دور گشتند از من آن یاران همه
چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
چه شد آن یاری که از یاران من
خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
من شنیدم بود از آن انجمن
که ملامت گو بدند و ضد من
چه شد آن یار نکویی کز فا
دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
ماند بر جا قصه ی بیداد او
بی مروت یار من ، ای بی وفا
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
بی مروت این جفاهایت چراست ؟
یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
چه شد آن یاری که با من داشتی
دعوی یک باطنی و آشتی ؟
چون مرا بیچاره و سرگشته دید
اندک اندک آشنایی را برید
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
بی تأمل روز من برتافت او
دوستی این بود ز ابنای زمان
مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
دوستی خلق و یاری های خلق
بس که دیدم جور از یاران خود
وز سراسر مردم دوران خود
من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
پس نشاید دوستی با خلق کرد
وای بر حال من بدبخت!وای
کس به درد من مبادا مبتلای
عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
خلق را از درد بدبختی رهان
خواستم تا ره نمایم خلق را
تا ز نکامی رهانم خلق را
می نمودم راهشان ، رفتارشان
منع می کردم من از پیکارشان
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
سرزنش ها و حقارت ها نمود
با چنین هدیه مرا پاداش کرد
هدیه ،آری ، هدیه ای از رنج و درد
که پریشانی من افزون نمود
خیرخواهی را چنین پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند
بی سبب آزرده از خود ساختند
بیشتر آن کس که دانا می نمود
نفرتش از حق و حق آرنده بود
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
آن که کمتر قدر تو داند درست
در میانخویش ونزدیکان توست
الغرض ، این مردم حق ناشناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس
هدیه ها دادند از درد و محن
زان سراسر هدیه ی جانسوز ،من
یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
حیف از اویی که در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند ،خوب
خوب داد عقل را دادند ، خوب
هدیه این بود از خسان بی خرد
هر سری یک نوع حق را می خرد
نور حق پیداست ، لیکن خلق کور
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
ای دریفا از دل پر سوز من
ای دریغا از من و از روز من
که به غفلت قسمتی بگذشاتم
خلق را حق جوی می پنداشتمن
من چو آن شخصم که از بهر صدف
کردم عمر خود به هر آبی تلف
کمتر اندر قوم عقل پک هست
خودپرست افزون بود از حق پرست
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
سخت نفرت کردم از خصمان حق
دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
پس چرا جویم محبت از کسی
که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
ای بسا شرا که باشد در بشر
عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
بنده ی تنهاییم تا زنده ام
گوشه ای دور از همه جوینده ام
می کشد جان را هوای روز یار
از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
من ندارم یار زین دونان کسی
سالها سر برده ام تنها بسی
من یکی خونین دلم شوریده حال
که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
اولین بار است اینک ، کانجمن
ای می خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامی و درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
من از این دو نان شهرستان نیم
خاطر پر درد کوهستانیم
کز بدی بخت ،در شهر شما
روزگاری رفت و هستم مبتلا
هر سری با عالم خاصی خوش است
هر که را یک چیز خوب و دلکش است
من خوشم با زندگی کوهیان
چون که عادت دارم از صفلی بدان
به به از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
اندر او نه شوکتی ، نه زینتی
نه تقید ،نه فریب و حیلتی
به به از آن آتش شب های تار
در کنار گوسفند و کوهسار
به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررمه
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
زندگی در شهر فرساید مرا
صحبت شهری بیازارد مرا
خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
گفته ها و روزگار اهل شهر
صحبت شهری پر از عیب و ضر است
پر ز تقلید و پر از کید و شر است
شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین بر ساده لوحان ،آفرین
شهر درد و محنتم افزون نمود
این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
من هراسانم بسی از کار عشق
هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
او مرا نفرت بداد از شهریان
وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
خانه ی من ،جنگل من ، کو، کجاست ؟.
حالیا فرسنگ ها از من جداست
بخت بد را بین چه با من می کند
س دورم از دیرینه مسکن می کند
یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد
تازه دوران جوانی من است
که جهانی خصم جانی من است
هیچ کس جز من نباشد یار من
یار نیکوطینت غمخوار من
باطن من خوب یاری بود اگر
این همه در وی نبودی شور و شر
آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
از چو تو شوریده آخر چیست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
کیستی تو ! این سر پر شور چیست
تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
تو نداری تاب درد و سوختن
باز داری قصد درد اندوختن ؟
پس چو درد اندوختی ، افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهان درد و ماجرا
چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
که تویی نیز از شمار زندگان
دائما تنهایی و آوارگی
دائما نالیدن و بیچارگی
نیست ای غافل ! قرار زیستن
حاصل عمر است شادی و خوشی
س نه پریشان حالی و محنت کشی
اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
چند خواهی عمر را بر باد داد
چند ! چند آخر مصیبت بردنا
لحظه ای دیگر بباید رفتنا
با چنین اوصاف و حالی که تو راست
گر ملامت ها کند خلقت رواست
ای ملامت گو بیا وقت است ، وقت
که ملامت دارد این شوریده بخت
گرد ایید و تماشایش کنید
خنده ها بر حال و روز او زنید
او خرد گم کرده است و بی قرار
ای سر شهری ، از او پرهیزدار
رفت بیرون مصلحت از دست او
مشنوی این گفته های پست او
او نداند رسم چه ، آداب چیست
که چگونه بایدش با خلق زیست
او نداند چیست این اوضاع شوم
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
چون که حق را باشد اندر جست و جو
ای بسا کس را که حاجت شد روا
بخت بد را ای بسا باشد دوا
ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
گردش ایام کم کم محو کرد
جز من شوریده را که چاره نیست
بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
عاشقی را لازم اید درد و غم
راست گویند این که : من دیوانه ام
در پی اوهام یا افسانه ام
زان که بر ضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من
بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم
هر چه در عالم نظر می افکنم
خویش را دذ شور و شر می افکنم
جنبش دریا ،خروش آب ها
پرتو مه ،طلعت مهتاب ها
ریزش باران ، سکوت دره ها
پرش و حیرانی شب پره ها
ناله ی جغدان و تاریکی کوه
های های آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صدای بالشان
چون که می اندیشم از احوالشان
گوییا هستند با من در سخن
رازها گویند پر درد و محن
گوییا هر یک مرا زخمی زنند
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
من ندانم چیست در عالم نهان
که مرا هرلحظه ای دارد زیان
آخر این عالم همان ویرانه است
که شما را مأمن است و خانه است
پس چرا آرد شما را خرمی
بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
آه! عالم ، آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگز که دید
چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
زندگی با تو سراسر ذلت است
غم ،همیشه غم ، همیشه محنت است
هر چه هست از غم بهم آمیخته است
و آن سراسر بر سر من ریخته است
درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نیست درد من ز نوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از این اوهام فرد
دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
ای بسا شب ها کنار کوهسار
من به تنهایی شدم نالان و زار
سوخته در عشق بی سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
عشق را در خانه ات پرورده ای
خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
گه اسیر خلق پر افسون کند
گه تو را حیران کند در کار خویش
گه مطیع و تابع رفتار خویش
هر زمان رنگی بجوید ماجرا
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
ذلت تو یکسره از کار اوست
باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
نه به دست خصم بدکردار و کیش
نیستم شایسته ی یاری تو
می رسد بر من همه خواری تو
رو به جایی کت به دنیایی خزند
بس نوازش ها ،حمایت ها کنند
چه شود گر تو رها سازی مرا
رحم کن بر بیچارگان باشد روا
کاش جان را عقل بود و هوش بود
ترک این شوریده سرا را می نمود
او شده چون سلسله بر گردنم
وه ! چه ها باید که از وی بردنم
چند باید باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
تا که داد این عشق سوزانم فریب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من
سوختم تا دیده ی من باز کرد
بر من بیچاره کشف راز کرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم
کی ز جمعیت گریزان می شدم
کی به کار خویش حیران می شدم ؟
کی همیشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
کی ز خصم حق مرا بودی زیان
گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
آفت جان من آخر عشق شد
علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
تازگی و طلعت روز بهار
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
خنده ی یاران و دوران وصال
بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،سوز جان ،درد فراق
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
وین تعصب ها و کین و دشمنی
بگذرد درد گدایان ز احتیاج
عهد را زین گونه بر گردد مزاج
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
حال ، بین مردگان و زندگان
قصه ام این است ، ای ایندگان
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
زینهار از خواندن این قصه ها
که ندارد تاب سوزش جثه ها
بیم آرید و بیندیشید ،هان
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من
پیروی خوش نیست از اعمال من
بعد من آرید حال من به یاد
آفرین بر غفلت جهال باد
مثل هیچ کس
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
هوای رفتنمی خوام یه قصری بسازم |








