تبليغاتX
عشق سوزان
Last updated by Kamran Mozaffar Zargande - May 5 - 1 author - 2 pages long
Last updated by Kamran Mozaffar Zargande - Feb 23 - 1 author - 2 pages long
+ نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 13:33 |
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 275000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 22 - 1 author - 9 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 270000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 15 - 1 author - 0 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 265000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 11 - 1 author - 0 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 260000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 8 - 1 author - 0 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 255000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 3 - 1 author - 0 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 250000
By Kamran Mozaffar Zargande - May 1 - 1 author - 0 replies
Only Proxy and filtershekan فیلترشکن Anti proxy 245000
By Kamran Mozaffar Zargande - Apr 25 - 1 author - 1 reply
+ نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 13:32 |
 
سيستم پيشرفته مديريت وبلاگ فارسي بلاگ پادكست راديوي اينترنتي پارسي بلاگ محتوا فرهنگ تاريخ عرفان مذهب فلسفه داستان جك لطيفه طنز طراحي پرتال رايگان تجارت الكترونيك تصوير سازي ورزشي خبري خبر اخبار موسيقي دانلود موبايل برنامه نرم افزار سخت افزار دوست يابي چت پيام شخصي شخصيت ها وب سايت كتابخانه كتاب خانه بانك ورزش هنرمند سياست سياسي هنر ادبيات كتاب مطالعه روزنوشت وب نوشت وبنوشت انتشار الكترونيكي نشريه مجله فارسي سنتي پاپ راك جاز سينمايي سينما مجازي شبكه دوستان پارسي يار رايانه كامپيوتر فناوري فن آوري ايران ParsiBlog Parsi Blog Weblog Iran Iranian Podcast Persian Blogger free downlowd picture
ويندوز ويستا كرك شده

Weather Forecasts | Weather Maps | Weather Radar
 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 306541 | بازديدهاي امروز: 253
 اطلاعيه انجمن حمايت از حيوانات نجيب و شريف
انجمن حمايت از حيوانات نجيب و شريف اهلي و وحشي خانگي و غير خانگي ( کوچگي - خياباني - بياباني - کوهستاني - جنگلي - رودخانگي - دريايي - صحرايي - هوايي و غيره و غيره و غيره) هرگونه استفاده ابزاري (براي حمل و نقل) از هر گونه قاطر، اسب، يابو ، الاغ، کره خر، شتر و غيره را براي طي طريق در کوره راه هاي زندگي اکيداً ممنوع و قدغن اعلام کرده است و مرتکبين به اين گونه اعمال را وعده به کيفري سخت و مجازاتي سنگين داده است. متن اطلاعيه به شرح زير است:
براي خواندن اطلاعيه ادامه مطلب را کليک کنيد. ادامه مطلب...


نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 9:0 صبح شنبه 12/12/1385)
موضوعات:

 باز هم لطيفه!!!

سلام من واقعا معذرت ميخواهم كه 9ماه است به روز نشده ام! اما من تصميم دارم زين پس حداقل ماهي يك بار به روز شوم.
از نظرات اميدواركننده شما متشكرم!!!


نوشته هاي از آب گذشته!!!!


جكهاي ملانصرالدين


ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود. همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟ آن مرد گفت : نه ... ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!



يك روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي كند. موقع گشتن به دنبال آن يك گورخر پيدا مي كند. به آن مي گويد: اي كلك لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!


لطيفه


مردي كه در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!


غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)


يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!








نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:45 عصر چهارشنبه 9/12/1385)
موضوعات:

 جوك...جك...لطيفه.........

جوک



 



      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟



      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!



     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!



      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


 


              غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!   


 


 مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!


             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!


                 ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.


 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 6:49 عصر يكشنبه 31/2/1385)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!! جديد! جديد!
سلام ببخشيد مدتي نبودم. خب درس و مشق و اينا باعث ميشه كه نرسيم زود به زود به روز شيم.  شرمنده‍، خداحافظ


 ها، ها، ها ...!

غافلگيري
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»
اشتباه

شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

دنياي گنجشكي
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

موهاي سفيد

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»

 طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

 پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»

 

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 4:13 عصر چهارشنبه 9/9/1384)
موضوعات:

 ماجراهاي خنده آور ملانصرالدين!!!

لطيفه هاي ملا نصرالديني


علت جنگ


شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!


راه گم كرده


ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


كندن بال مگس


ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!


عقل سالم 


 زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!


 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:50 عصر شنبه 2/7/1384)
موضوعات:

 بخوانيد و بخنديد!!!
ها، ها، ها ...!

نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.»

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 2:55 عصر دوشنبه 21/6/1384)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!!
ها، ها، ها ...

 

تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»

 

نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 12:2 عصر شنبه 5/6/1384)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!

ها، ها، ها ...!


بيكاري
شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

در عكاسي
عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»


به شرط چاقو
مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
 
در كلاس فارسي
معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»


درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»


در كلاس زيست شناسي
معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»


دروغگوها
اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟»


نظر يادتون نره!                   اين وبلاگ را به دوستانتان معرفي كنيد.





نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:3 عصر يكشنبه 9/5/1384)
موضوعات:

 جوك و لطيفه و جملات خنده دار...
ها، ها، ها ...!

دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»


استراحت
اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»


نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»


جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!


* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.


خارج از متن


دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس  پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»

 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:51 عصر پنجشنبه 30/4/1384)
موضوعات:

 بخوانيد و بخنديد!!!

جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!


غروب از قايم‏باشك شب و روز خسته شد.


براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كرد.


نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.


در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.


ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.


عكس توقف زمان است.


آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.


 آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.


 هر لقمه‏اي را كه فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمدي!


 وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.


 براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.


 لطيفه هاي از آب گذشته!!!


 در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.


در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.


چشم نخوردن
جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!


عينك دودي


روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد:    چقدر نوشابه سياه!




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 5:48 عصر شنبه 25/4/1384)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!
ها ها ها ...!    

 

شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»

 

تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

 

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

 

در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 12:43 صبح شنبه 18/4/1384)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!
ها ها ها...!


آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»

علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»

 

راه حل
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

شكار شير
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 
توصيه مادرها
مادر: «پسرم!  باز هم كه با اميد دعوا كرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!»

 

حادثه
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تكراري
روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
كلاغ با خونسردي مي گويد:
« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»

بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:51 عصر شنبه 28/3/1384)
موضوعات:

 لطيفه‏هاي از آب گذشته!!!

ها ها ها.....


غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»


احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»


وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»


لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»


مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»

در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»


راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»


نظر يادتون نره!!!!




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 2:35 عصر پنجشنبه 5/3/1384)
موضوعات:

 لطيفه هاي از آب گذشته!!!

هاهاها...!!!


دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»


در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»


در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»


علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»


در كلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»


نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

يك سايت توپ!


نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 5:21 عصر پنجشنبه 8/2/1384)
موضوعات:

 ها... ها... ها...!!! جك و لطيفه!
ها، ها، ها ...!

آرزوي كودكي
اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!


اسب
اسب كشاورزي را دزد برده بود. يكي گفت: «تقصير خودت بود كه اسب را خوب نبستي.»
ديگري گفت: «تقصير پسرت بود كه در طويله را باز گذاشته بود.»
كشاورز گفت: «همه تقصيرها از ماست. دزد بيچاره هيچ گناهي ندارد!»


پوست موز
يك نفر پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»


آرزوها
يك روز به يك نفر مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.


امتحان تاريخ
معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.


 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:43 عصر سه‏شنبه 25/12/1383)
موضوعات:

Designers
HassanAli
Webstats4U - Free web site statistics Falk AdSolution
+ نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:36 |
 

 

  
چشمانت را براي زندگي مي خواهم

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 دلت را براي عاشقي مي خواهم

 صدايت را براي شادابي مي شنوم

دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و

                                                            خودت را نيز براي پرستش
 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:56 |

 رويا فقط تو بودي
با من مهربون
جاي تو بين ابراست
عرش آسمون
رويا دلم مي گيره
وقتي تو نيستي
بيا واسه هميشه كنارم بمون

رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم

رويا، رويا
رويا، رويا

كاش مي شد كه از لب تو گل بوسه اي بچينم
پاي صحبتهاي گرمت
عاشقونه من بشينم
صورت ناز تو رو من
هميشه تو خواب مي بينم
بيا رويا نازنينم
تا تو باشي همنشينم
تا تو باشي همنشينم

رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم

رويا، رويا
رويا، رويا

رويا فقط تو بودي
با من مهربون
جاي تو بين ابراست
عرش آسمون
رويا دلم مي گيره
وقتي تو نيستي
بيا واسه هميشه كنارم بمون

رويا جونم، مهربونم، بيا قدرتو مي دونم
بي تو تنهام بيا رويا، بيا ماه آسمونم
رويا جونم، همزبونم، بيا اي آرام جونم
تك و تنها بي تو رويا من نمي تونم بمونم


رويا، رويا
رويا، رويا
رويا، رويا ...

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:55 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 21:30 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 21:29 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 21:29 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 21:29 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 9:5 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 9:3 |
شرح آگهی
زن متولد آذر، نماد : قوس
مي توان گفت زن متولد آذر ماه اهل منطق و واقعيات، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج کن و بي نظم و انضباط، راست گو اما بدزبان و درشت گو است.

اگر حسود و بدکينه هستنيد، هرگز با دختر متولد آذر ازدواج نکنيد.

شايد بهترين توصيف زن متولد آذر اين باشد که بگوييم او زني نيست که انتظار داشته باشيد مطابق ميل شما حرف بزند و چه بسا که گاه و بيگاه از لحن نيشدار او آزرده خاطر مي شويد و در مقابل هر چند گاه يکبار آنچنان جملات زيبا و دل انگيز از دهان او خارج مي شود که شما با شنيدن اين جملات، روزگار را به خوشي طي خواهيد کرد. زبان زن متولد آذر نيشدار و پرکنايه است اما قلبش پاک و صميمي و بي ريا است.

زن متولد آذر دنيا را درست به همان صورتي که هست مي بيند و در ديدگاه زندگي اهل واقعيت و منطق است. به ندرت اتفاق مي افتد که زني مانند يک متولد ماه آذر وقايع و رويدادهاي زندگي را چنان دقيق و مستدل و منطقي توجيه کند و از خوبيها براي خوشبين شدن به آينده بهره گيري نمايد و بدي ها را هم به عنوان يک واقعيت غير قابل انکار بپذيرد.

قاطعيت او در گفتارش خيلي زود نظر شما را جلب مي کند، اگر روزي به شما گفت پولي که براي مخارج خانه مي دهيد ديگر کافي نيست و بايد مقداري به آن بيفزاييد، يقين داشته باشيد که راست مي گويد. اما به طور مسلم مي توان انتظار داشت که او پس از درخواست اضافه خرج بلافاصله اضافه مي کند که اما لازم نيست که با جان کندن سعي کني پولدار شوي چون پول زياد انسان را خودخواه مي کند. اين زن هرگز به شما دروغ نخواهد گفت و در اين کار آنچنان تعصبي از خود نشان مي دهد که شما گاهي آرزو مي کنيد اي کاش گاهي دروغ مي گفت و لي زباني اين چنين تلخ و درشت گو نداشت.

زن کماندار شديدا عاشق استدلال و خود مختاري است و به همين دليل اغلب اوقات زندگي مجردي را بر ازدواج ترجيح مي دهد. وقتي هم که دختر خانه است، با بقيه اعضاي خانواده زياد گفتگو نمي کند و به اين دليل معمولا رابطه اي سرد و مجزا با بقيه دارد، عاشق مسافرت است و از هر موقعيتي براي انجام اين کار استفاده مي کند، و اگر نتواند به مسافرت برود، ناآرامي خويش را با رفتن به سينما و گردش با دوستان ارضا مي کند.

اگر مي خواهيد با همسر متولد آذر خود زندگي آرامي داشته باشيد، هرگز به وي دستور ندهيد که چنين و چنان بگن، بلکه خواسته هاي خويش را در قالب جملاتي که جنبه درخواست دارند بيان نماييد و يقيين داشته باشيد که هرگز با خواسته اي انجام نشده مواجه نخواهيد شد. او اگر چه مثل هر زن ديگري مايل است که تحت الحمايه باشد، اما از دستور شنيدن و فرمان بردن سخت بيزار است. شما مي توانيد از پدر و مادر وي سؤال کنيد، آنها هم به شما خواهند گفت که از کودکي اين چنين بوده است.

در اين زمينه نکته ظريفي وجود دارد که ذکر آن ضروري است و آن اين است که اگر چه نمي خواهد کسي، مخصوصا در مقابل ديگران براي او « آقا بالاسري» بکند اما وقتي ديديد و احساس کرديد که دارد ثابت قدمي شما را آزمايش مي کند، چه او خيلي بيشتر از آنچه که از دستور شنيدن بيزار است، از مردي که ضعيف نشان مي دهد تنفر دارد، به اين دليل اگر روزي ديديد که پرچم استقلال را بيش از حد برافراشته، او را سر جاي خودش بنشاند.

زن متولد آذر کسي نيست که حاضر باشد به خاطر هيچ مردي تک روي خود را کنار بگذارد اما در عين حال خواهان آن است که شوهرش هميشه او را يک دختر هفده هيجده ساله تصور کند.

يکي از اشتباهاتي که از زن متولد آذر در سال هاي قبل از ازدواج سر مي زند اين است که دوستي و عشق را به شدت با هم مخلوط مي کند و اين امر موجب پيدايش نوعي سرگرداني در قضاوت اطافيان نسبت به او مي گردد. اگر شما از زمره مرداني هستيد که طالب يک زن کاملا محجوب و پر از شرم و آرزو مي باشيد، بهتر است از همين الان به فکر زن ديگري، که متولد آذر نباشد باشيد، چه دختري که در ماه آذر متولد شده است، تفاوت چناني بين مرد و زن احساس نمي کند. او زن تو سري خور نيست و از ابتداي بلوغ و جواني بهره وري از شادي هاي زندگي را حق خود مي داند و به عشق با چشمي شاعرانه نگاه مي کند که لازمه يک زندگي گرم و پر حرارت است.

چه دختر باشد و چه زن شوهردار، شيوه تلخ و شيرين سخن گفتن او اغلب موجب بروز سوء تفاهمات و گفت و گوهايي مي گردد که ممکن است به جاهاي تاريک هم بکشد، و شما مي بينيد که او با يک روحيه بسيار قوي با يک چنين رويدادهايي مواجه مي گردد تا جايي که امر به شما و ديگران مشتبه مي شود که آيا حرف هاي ديروز او، موجب برپا شدن اين بگو مگوها گرديده است، جدي بوده يا شوخي؟ يک چنين عکس القملي خاص کساني است که بزرگترين سياره منظومه شمسي يعني مشتري حاکم بر رفتار و کردار آنهاست.

درشت گويي او نبايد سبب شود که شما تصور کنيد که اهل دعوا و مرافعه است، او نيز به اندازه هر زن ديگري، از ايجاد دلخوري ها و نزاع هاي خانودگي بيزار است. از خود مي پرسد که چرا « درشت گويي» و بد زباني او موجب بروز اين اوقات تلخي ها شده است. البته او هرگز نمي تواند دليل اصلي اين پرخاش هاي زباني را پيدا کند زيرا که طبيعت و نهاد غير ارادي او طراح اين رفتار تند و خشن است. از آنجا که در زندگي کمال صداقت را دارد، از اينکه مورد شک و ترديد قرار بگيرد، به شدت ناراحت و عصباني مي شود. اگر او را پاي تلفن مشغول صحبت ديديد و گفت که طرف صحبت مردي است که برايش گرفتاري پيش آمده است، فورا نپرسيد اين مرد کيست و چه رابطه اي با او دارد.. همين دو جمله مي تودند طوفان وحشتناکي به پا کند زيرا اين« مرد» ممکن است برادر شما يا برادر خودش بوده باشد. او نه تنها خود را مکلف به دادن توضيح حس نمي کند، ‌بلکه معتقد است که شما « بايد» به او اعتماد کامل داشته باشيد زيرا او « واقعا» در زندگي با شما رک و راست و صادق است و هرگز اهل فريب و توطئه و خيانت نيست.

قبل از نشستن بر سر سفره عقد زندگي را بسيار سرسري مي گيرد، و به اين دليل از بين پسرهايي که در اطراف او هستند، هيچکدام نمي توانند تصميم بگيرند و براي خواستگاري قدم پيش بگذارند. رفتار او با همه يکسان و تا حدودي سطحي و دور از جنبه هاي جدي است. روي هم رفته تاکتيک شوهريابي دختر متولد آذر زيرکانه نيست و اين ضعف حتي در آيين دوست يابي او نيز به چشم مي خورد. به همين جهت دختر متولد آذر شانس بي شوهر مانديشان زياد است مگر انکه اطرافيان به او کمک کنند و موجبات سر سفره عقد نشستن را برايش فراهم کنند.

يک ديگر از علل بي شوهر ماندن اين دختر اين است که همانند مرد متولد اين ماه، انکي از ازدواج واهمه دارد، و به اين دليل اگر واقعا يک چنين دختري را دوست داريد و مي خواهيد او را وادار به قبول همسري خود کنيد، بايد طبق يک نقشه زيرکانه از زندگي زناشويي و زيبايي هاي آن يک تصوير دوست داشتني به وي نشان بدهيد و ترس هاي او را از ميان برداريد.

زن متولد آذر عاشق ورزش و اين قبيل کارها است. از آنجا که بين خود و پسرها کوچکترين تفاوتي احساس نمي کند، و مثل آنها لباس مي پوشد و حرکات و رفتاري مشابه ايشان دارد، گاه اين توهم براي شما به وجود مي آيد که آيا پس از ازدواج مي تواند در قالب يک زن خانه دار قرار بگيرد يا نه؟ براي او دنيا به اين صورت است که اگر پسري مي تواند يک هفته به ييلاق برود و چادر بزند و يا ساعت دو بعد از نصف شب به منزل برگردد، هيچ دليلي ندارد که او هم نتواند اين کارها را بکند و يقينا برود و چادر بزند و يا ساعت دو بعد از نصف شب به منزل برگردد، هيچ دليلي ندارد که او هم نتواند اين کارها را بکند و يقينا يک چنين اعمالي دليل بر انحراف اخلاقي او محسوب نميگردد و نبايد پشت سر او غيبت و پچ پچ راه انداخت که مثلا هوسباز است. طبيعي است يک چنين طرز تفکري از جانب يک دختر با آنچه جامعه قبول دارد، مغاير مي باشد، اما او کسي نيست که طرز قضاوت جامعه برايش خيلي اهميت داشته باشد. او تحت تأثير ستاره مشتري از استقلال و آزادي هاي خود حداکثر استفاده را مي کند و به حرف مردم چندان توجهي ندارد.

به رغم داشتن يک چنين رفتار و طرز تفکري، قلب زن متولد آذر درست شبيه به قلب يک کودک ساده و صميمي است. وقتي پاي دل به ميان مي آيد، ديگر از هوشمندي و منطق در رفتار او اثري به چشم نمي خودرد. پس مغز او متفکر و منطقي است، قلبش بي دفاع و احساساتي و زود تسليم است.

به همين دليل در زندگي او ماجراهاي عاشقانه و شکست خورده بسيار مي توان يافت و باز به همين دليل بسيارند دختران متولد آذر که سريعا فريب چرب زباني هاي مردان گرگ صفت را خودرده اند و از اين بابت قلبي شکسته و فريب خورده دارند.

زن متولد آذر بسيار خوش اشتها است و علاقه اي خاص به غذاهاي خوب دارد. کمااينکه وقتي به مسافرت مي رود، هميشه سعي مي کند بليط درجه يک مسافرت بخرد. به پول، به خاطر خود آن،‌ علاقه اي نشان نمي دهد و آن را وسيله رفاه زندگي مي داند و به اين ترتيب اغلب مرداني که با دختر متولد آذر ازدواج مي کنند، مجبور هستند مدتي از وقت خود را صرف اين بکنند که به وي ياد بدهند پول چه ارزشي دارد و چگونه بايد آن را خرج کند. با توجه به اين امر اگر مي خواهيد با يک چنين دختري ازدواج کنيد و جنبه حسابداري و رسيدگي به دخل و خرج را هيچگاه به عهده او محول نکنيد.

در بين ستارگان سينما و هنر پيشگان تأتر، درصد متولدين آذر از همه بيشتر است زيرا براي بسياري از زنان کاماندار نور پروژکتورهاي فيلم برداري درخشنده تر از برق هر نوع جواهري، و صداي کف زدن هاي تماشاچيان دل انگيزتر از هر نوع زمزمه عاشقانه اي است، پس تعجب نکنيد اگر او کار هنري خود را حتي به زندگي زناشوئي ترجيح دهد.

چنين زني بيشتر اهل شکار افتخارات و شهرت است تا اهل شکار پول و ماديات و از نظر خانه داري و انجام کارهاي منزل بايد گفت که خدا به شما صبر جميل عطا کند. زني که در ماه آذر متولد شده است، اصولا با اين قبيل کارها ميانه خوشي ندارد و به قول معروف وقتي به فکر جمع کردن رختخواب مي افتد، بلافاصله به خود مي گويد چه فايده دارد، چند ساعت ديگر بايد آن را پهن کنم،‌پس چرا اصلا جمعش کنم. داشتن يک چنين خصوصياتي بالطبع موجب آن مي شود که کودکان او خيلي خوب به انجام دادن کارهاي منزل وارد بشوند زيرا برغم يک چنين تنبلي از درهم برهمي و کثافت خوشش نمي آيد و چون خودش حوصله جمع و جور کردن و تميز کردن خانه را ندارد، بچه ها و آقا را به کار خانه داري وادار مي کند.

در مورد آشپزي هم وضع او فرق زيادي با خانه داري ندارد. حقيقت اين است که در اين مورد نمي توان يک حکم کلي صادر کرد. اگر امروز غذايي را که جلوي شما مي گذارد، واقعا لذيذ است، هيچ دليل نمي شود که فردا يا پس فردا هم دست پختش خوردني باشد.

از زبان تند و تيز او به هيچ وجه غافل نشويد. اگر ناراحت و عصباني بشود، مطالبي را بر زبان مي آورد که مو بر اندام شما راست خواهد شد. اما اين را هم بگويم که منظور واقعي او همان چيزي نيست که بر زبان مي آورد و به قول معروف حتي قبل از آنکه حرفش تمام بشود، آن را فراموش مي کند و به اين دليل انتقام جويي بعدي شما به کلي برايش بدوي مفهوم خواهد بود. او زني نيست که به درد آدمهاي خيالاتي و يا کينه توز و حسود بخورد. اگر کينه اي و بداخلاق و خيالاتي هستيد، هرگز با زن متولد آذر ازدواج نکنيد.

مادر متولد آذر بيش از هر مادر ديگري مورد علاقه بچه هاي خود قرار مي گيرد. چه علاوه بر وظيفه مادري، همبازي و دوست ايشان نيز خواهد بود. به احتمال قوي بچه داري تنها موضوعي است که اين زن نسبت به آن مسئوليت کامل احساس مي کند و مسئوليت خود را هم به بهترين وجه ممکن انجام مي دهد. بچه ها از خوشبيني ذاتي و فراوان مادر خود تا حد امکان استفاده مي کنند و در سنين بالاتر آنها او را بهترين خواهر دنياي خود مي دانند. مادر متولد آذر در چشم و قلب فرزندانش يک مادر قابل ستايش است.

از نظر مهمانداري و پذيرايي و دست و دلبازي حتي متولدين مرداد هم به گرد او نمي رسد و هميشه مايل است که از مهمانان خود به طرز شاهانه پذيرايي کند. خوشبيني و حس رفاقت شديدي که در نهاد او وجود دارد، موجب مي گردد که هر کس پا به خانه وي مي گذارد، خود را در منزل خويش احساس کند.

 

مرد متولد شهريور، نماد : سنبله
آتش عشق مرد متولد شهريور ماه بسيار کم شعله، اما جاودانه و با حرارت است.

او با عشق هاي رويايي و اشک هاي سوزان و آه هاي جانسوز ميانه اي ندارد،‌ و اگر با چنين مردي ازدواج مي کنيد، بايد صبر ايوب داشته باشيد.

اگر شما از آن زن هايي هستيد که تشنه عشق هاي شاعرانه و جملات مسحور کننده هستند، توصيه مي کنيم که دور مرد متولد شهريور را خط بکشيد، چون در غير اين صورت وضع آدم گرسنه اي را دارد که بر سر خوان نعمت نشسته باشد اما غذاها همه به بشقاب چسبيده باشند. سعي در برقرار کردن يک رابطه عشقانه خيلي رويايي با مرد متولد شهريور چنان قلب شما را جريحه دار خواهد ساخت که جراحت آن تا پايان عمر هم التيام پيدا نخواهد کرد. زندگي اين مرد به طور دربست بر پايه امور مادي و کارهاي عملي قرار دارد تا جايي که به طور مطلق با عشق هاي رمانتيک و روياهاي طلايي بيگانه است. براي وارد کردن او به جرگه عشاق بايد کوشش زيادي بکار برده شود. او نه تنها کسي نيست که گيتارش را بردارد و پايين پنجره اتاق شما آواز هاي عاشقانه بخواند، بلکه شما براي شنيدن يک کلمه عاشقانه از زبان او هم بايد صبر ايوب داشته باشيد.

راستش اين است که اين مرد از دوران طفوليت خود با عشق سروکار پيدا مي کند منتها نه به آن مفهومي که ما انتظار داريم. احساسات عشقانه و محبت او نسبت به ديگران به صورت فداکاري هاي صادقانه و بي پيرايه نسبت به ديگران به صورت فداکاري هاي صادقانه و بي پيرايه نسبت به افراد خانواده‌،دوستان و کساني که از او ضعيف ترند و يا داراي وضع مادي نامناسب هستند، بروز مي کند. عشق واقعي او ، عشق به کار، عشق به مسئوليت و عشق به ياري رساندن به درماندگان است و اين عشق چنان در او شديد است که اگر موقعيتي براي ابراز آن پيدا نکند، جدا دلگير مي شود، دلگير از اينکه چرا اين چنين بي مصرف باقي مانده است. عشق هايي که به صورت احساسات رويايي، جملات شورانگيز، اشک هاي سوزان و آه هاي جانسوز به وي عرضه بشوند به تنها در او کوچکترين تأثيري نمي گذارد، بلکه در اغلب موارد آنچنان موجب وحشت وي مي گردند که اگر دو تا پا دارد،‌ دو تا هم قرض مي کند تا خود را از آنچه که آن را يک مهلکه مي پندارد، نجات دهد، اما اگر شما بتوانيد همين مرد را در شرايط مناسبي قرار بدهيد، مشاهده خواهيد کرد که چطور قلب سنگش ذره ذره نرم مي شود. هيچ شکي نيست که قلب او نيز راهي براي ورود عشق دارد، منتها اين راه نه تنها يک شاهراه نيست، بلکه اغلب اوقات راه مخفي و پر پيچ و خمي است که بکار بردن شيوه هاي رايج عاشقانه به طور حتم شما را به دروازه ورودي آن رهنمون نمي کند. همچنان که کمک گرفتن از سکس و عشوه گري نيز مفيد نخواهد بود.

مرد متولد شهريور در عشق بيشتر در جست و جوي کيفيت است و به همين دليل وقايع عاشقانه زندگي او از نظر کميت هرگز چشمگير نيست و تازه اغلب اين موارد محدود نيز به عاقبت غم انگيزي منتهي مي شوند. عکس العمل او به هنگام شکست در عشق به اين صورت است که خود را به شديد ترين وجهي که برايش امکان دارد،‌ در کارش غرق مي کند، از اجتماع کناره مي گيرد و از آن پس بيشتر از گذشته احتياط به خرج مي دهد. شما در روابط خود با مرد متولد شهريور خيلي زود متوجه مي شويد که براي جلب نظر او بايد دوباره بيشتر فعاليت کنيد و دوباره بيشتر از دانش زنانه خود استفاده نماييد. زندگي اين شخص بر پايه صداقت استوار است، و فقط به دلايل بسيار قوي و يا به خاطر يک زن فوق العاده ممکن است خط مشي خود را موقتا تغيير بدهد. مرد متولد شهريور ماه خيلي راحت تر از مرداني که تحت تأثير صور فلکي ديگر هستند، مي تواند مجرد زندگي کند و چون ذاتا به سرنوشت معتقد است اگر ديد که با کسي رابطه عاشقانه پيدا نمي کند، خيلي راحت آن را به پاي سرنوشت غير قابل تغيير خود مي نويسد و وضع خود را مي پذيرد و به همين دليل هم شما بسياري از متولدين اين ماه را مي بينيد که تا ميانسالي مجرد باقي مانده اند و شکايتي هم ندارند.



وسواس در انتخاب زن


--------------------------------------------------------------------------------

با توجه به آنچه گفته شد، برايتان جالب خواهد بود اگر بدنيد که عليرغم بيگانگي اي مرد با امور عشقي، او در فريب دادن زن ها تبحر خاصي از خود نشان مي دهد. با عده اي از زناني که در عشق شکست خورده اند، به گفتگو بيشينيد تا ببينيد که چند نفر ايشان قرباني فريب هاي مرد متولد شهريور شده اند.

مرد متولد شهريور مجموعه اي است از کمال هوشمندي و ثبات قدم، او به علت بي اعتنايي که در مقابل زن ها از خود نشان مي دهد به سرعت نظر آنها را به خود جلب مي نمايد، اما با ادامه همين بي اعتنايي خيلي هم زود قلب آنان را مي شکند. معمولا مرها وقتي قلب زني را مي شکنند، يا احساس غرور مي کنند و يا احساس ندامت، در حالي که مرد متولد شهريور به علت داشتن حس شديد انتقاد و ايرادگيري، خود را با بي تفاوتي کامل تبرئه مي کند. وقتي انديشه کرديم که براي بدست آوردن قلب اين شخص بايد صبر ايوب داشت، عمل درستي را انجام داده ايم.

از سوي ديگر دقت شبيه به وسواس او در انتخاب زن موجب مي گردد که خيلي کمتر از ديگران در زندگي زناشوئي دچار شکست بشود. البته هيچ قانوني صد در صد کليت ندارد و شما ممکن است مرد متولد شهريور را ببينيد که در زندگي زناشويي شکست خورده است اما باور کنيد که او استثناء است. شرم و حيا يکي ديگر از خصوصيات زندگي اوست و جمع شدن اين حس با تمايلي که او به کسب در آمدهاي سرشار دارد، گاهي اوقات وقايع جالبي را به وجود مي آورد. وقتي نمايش فيلم هاي سکسي تازه شروع شده بود، يکي از دوستان متولد شهريور من در تهيه فيلمي سرمايه گذاري کرد و سود زيادي هم نصيبش شد، اما حالا بعد از گذشت چند سال هر وقت از آن فيلم صحبت به ميان مي آيد، ريگش قرمز مي شود، البته اين را هم بايد به خاطر داشته باشيد که مرد بالاخره مرد است و اگر به عللي عشق نشده و ازدواج نکرده دليل آن نمي شود که گاهي دست از پا هم خطا نکند، منتها فرق يک متولد شهريور با ديگران در اين است که او هميشه ظاهر امر را طيب و طاهر نگاه مي دارد و به علت وجود همين ويژگي هم هست که عشق او ( البته اگر نسبت به کسي عشق پيدا کند ) هميشه پاک و بي خدشه مي باشد. او به هر نحوي که برايش امکان داشته باشد، مانع از آلوده شدن عشق خود مي گردد و در اين مورد اصلا براي وي فرقي نمي کند که ديگران چه مي گويند. او هر گز با يک نگاه عاشق نمي شود. در انتخاب معشوقه فوق العاده دقيق و خرده گير است، همچنانکه در غذا خوردن، مراقبت از خود، حفظ سلامت و انجام وظيفه نيز چنين است. هرگز سعي نکنيد به او نارو بزنيد و يا دروغ تگوييد زيرا او کسي نيست که اغماض کند، از آن گذشته او با تمام وجود خود خواهان رابطه اي متبني بر صداقت راستي است، او خوب مي داند که ادامه يک چنين راهي چقدر مشکل است، اما با وجود اين سعي در منحرف کردن وي از اين راه بدون فايده است. اگر موقعيت زمان و مکان وي را مجبور کند که دندان روي جگر بگذارد و از خط مشي که طبيعت براي او تعيين کرده است منحرف بشود، يقين داشته باشيد که خيلي سريع به راه اول خود باز مي گردد حتي اگر برايش به قيمت از دست دادن يک شغل خوب و يا يک ثروت بي کران تمام بشود.

برانگيختن احساسات او کار دشواري است. او مي تواند سال هاي سال بدون اينکه قلبش براي کسي بتپد، زندگي کند. قلب سنگ که در سينه اوست و تازه چه بسا اتفاق مي افتد که شما از خود مي پرسيد که آيا اصلا همين قلب سنگ هم در سينه او هست يا نه؟ اما بگذاريد بگوييم که او هم مثل همه انسان ها قلب دارد و جنس آن هم از سنگ نيست فقط کافي است قدري صبر داشته باشيد تا از غوره حلوا ساخته شود.

مرد متولد شهريور گاهگاهي نظم زندگي خود را کنار مي گذارد و به قول معروف پر هياهو مي شود ز به اين وسيله مي خواهد از قابليت خود در انجام امور مختلف اطمينان حاصل کند. اگر بر حسب تصادف موقعي با او بر خورد کرديد که يک چنين دوره اي را مي گذراند، مطمئن باشيد که اين حالت تصنعي و زودگذر است و او به محض آنکه به مقصود رسيد، دوباره شيوه سابق و طبيعي زندگي خود را در پيش مي گيرد.



راه طولاني ميان عشق و ازدواج


--------------------------------------------------------------------------------

بر طبق يک قانون طبيعي يک انسان حتي مانند سنگدلي يک مرد متولد شهريور نمي تواند براي هميشه نسبت به عواطف بشري بي تفاوت باقي بتماند و اولين عکس العمل او در مقابل عشق نيز اين است که تا بنا گوش سرخ مي شود. وقتي پرده هاي دل او به ارتعاش در آمد، ابتدا با تمام قدرت سعي مي کند آن را از ديگران پنهان بدارد، اما انگيزه او در اين کار بي حاصل فقط شرم و حياي ذاتي و طبيعي اوست. خيلي طبيعي است که موضوع عشق چيزي نيست که يک نفر بتواند آن را براي هميشه از ديگران مخفي نگاه دارد، اما در روزهاي اول با مهارت تمام خود را نسبت به آن بي تفاوت نشان مي دهد.

اصولا اين شخص در نقش بازي کردن مهارت دارد، مثلا اگر از يک ميهاماني خوشش نيايد، چنان ماهرانه خود را به بيماري مي زند که اين امر حتي به نزديکترين اطاافيان او را نيز به اشتباه مي اندازد. به هر حال در مورد عشق، حتي پس از اينکه مطمئن شديد شما را دوست دارد، و حتي پس از اينکه اين جمله را از دهان او هم شنيديد، انتظار نداشته باشيد که نقش يک عاشق بيقرار و سينه چاک را ايفا کند جه براي يک چنين مردي بين ابراز عشق و درخواست ازدواج راه طولاني وجود دارد، راهي که در طي آن مي خواهد واقعا اطمينان حاصل کند که شما درست همان زني هستيد که به دنبال آن مي گشته است.

اما از سوي ديگر وقتي تصميم خود را گرفت، مي توانيد يقين داشته باشيد که تصميم او حقيقي و قاطع است. آتش عشق در دل او کم شعله اما جاودانه است و هرگز اتفاق نمي افتد که به قول معروف در شعله هاي جانسوز آن به يکباره خاکستر بشود. به اين ترتيب گرماي مطبوع و دلپذير اين عشق ساليان دراز کانون خانوادگي شما را گرم نگاه خواهد داشت. يکي ديگر از امتيازات مرد متولد شهريور در امور عشقي صبر بي پايان اوست. او اگر لازم باشد،‌سال هاي سال صبر مي کند و باز اگر لازم باشد هزاران کوه و دره را زير پا مي گذارد تا به وصال آنکسي که او را از هر جهت مناسب زندگي با خود تشحيص داده است برسد . در چنين مواردي شما از وي فداکاريهايي مي بينيد که به راستي تعجت آورند. به اين ترتيب ملاحظه مي کنيد که اشکال عمده فقط در روشن کردن آتش عشق در سينه اوست و اگر اين کار صورت گرفت، ديگر تقريبا محال است که کسي بتواند آن را خاموش کند پس از آنکه او را تصاحب کرديد، ديگر هيچ وقت کاري نخواهد کرد که موجب برانگيخته شدن حس حسادت شما بشود ديري نمي گذرد که به قدرت زياد او در حل و فصل مسائل مالي، خانوادگي، اجتماعي و غيره پي مي بريد. قدرت او در تحمل ناراحتيهاي جسمي و روحي نيز خارق العاده است اما براي اين کار لازم است مطمئن باشد که شما از صميم قلب پشيمان او هستيد و يا لااقل در جبهه مخالف وي قرار نداريد. اگر به علتي قلب شما شکست و يا از موضوعي به شدت ناراحت شديد، هيچ کس صميمانه تر از او به کمک شما نخواهد شتافت و هيچ کس به اندازه او در اين کار تحمل خرج نخواهد داد. در چنين مواردي او سعي نخواهد کرد که راه ماديات،‌مثلاخرج کردن بي حساب ويا فرستادن شما به يک مسافرت خارج درد هايتان را تسکين بدهد. راه او به مراتب بي سر صداتر اما موثر تر است. او با تمام وجود خويش و از ته دل با شما همدردي نشان خواهد داد تا جايي که شما احساس خواهيد کرد نيمي از بار غم ها را او به دوش گرفته است.

مرد متولد شهريور به کوچک ترين چيزهايي که مورد علاقه همسرش است توجه نشان مي دهد و راجع آنها فکر مي کند و از آنجا که حافظه قوي دارد کمتر احتمال آن مي رود که تاريج وقايع مخصوص را مثل روز تولد شما يا روز عروسيتان را فراموش کند، اما اين را هم بدانيد که اهميت اين وقايع به خصوص براي او هرگز به اندازه شما نخواهد بود. مردي که در اين ماه متولد شده است، حسود نيست، اما در اين مورد نيز مثل عشق اگر آتشي در دلش روشن شدخيلي دير ممکن است خاموش شود. اگر او نسبت به گرم گرفتن شما با مردان ديگر عکس العمل حسادت آميز نشان نمي دهد و هميشه شما را در اين کار قدري آزاد مي گذارد دليل آن نمي شود که فکر کنيد هيچ چيز را نمي بيند يا در ک نمي کند. همسر يک مرد متولد شهريور اگر بخواهد از اين حالت او سو استفاده کند به قول معروف پاي خود را از گليم بسيار وسيعي که برايش پهن شده است، بيرون بگذارد، بدون شک يک شب که به منزل مراجعت کرد، طلاقنامه خود را خواهد ديد که پشت در نصب شده است. مرد متولد شهريور اصولا انسان وفاداري است و از بر هم خوردن کانون خانوارگي خود به شدت نفرت دارد اما اگر ديد که شما ديگر آن زن سابق، آن زني که از هر نظر مطابق ميل او بوديد،‌نيستيد، آن وقت حتي يک لحظه هم براي بريدن تمام رشته هاي علائق خود با شما ترديد نمي کند و اين کار را چنان با خونسردي انجام مي دهد که شما به حق شک مي کنيد که آيا او هرگز دوستتان داشته است يا نه؟

در جوال سئوال شما بايد گفت که او شما را از صميم قلب و با تمام وجود خويش دوست داشته است زيرا در غير اين صورت هرگز نمي توانستيد همسر وي بشويد، اما در زندگي اين مرد جر و بحث و بگو مگو اصلا جايي ندارد، وقتي شما ديگر زن دلخواه او نبوديد، مثل يک دست لباسي که پاره شده باشد، کنار گذاشته مي شويد. هيچ کس را ديده ايد که براي دور انداختن لباسي که پاره شده باشد، داد و فرياد داشتن خاطرات خوش گذشته نمي تواند احساسات او را چنان برانگيزاند که اشک از چشما هايش جاري بشود زيرا او با همان قدرتي که مي تواند احساسات خود را کنترل کند، مي تواند خاطرات خويش را نيز مهار نمايد.

تسلط به نفس يکي از اجزاء اصلي طبيعت و ذات اوست. وقتي تصميم گرفت که خود را از زندگي شما خارج کند، بهتر است که از عجز و لابه،‌ اشک ريختن و معذرت خوستن صرفنظر کنيد زيرا تحميم او قاطع و غير قابل تغيير است. براي او که در تمام عمر خويش در جست و جوي کمال بوده است و حداکثر دقت و وسواس ممکن را در رسيدن به اين آرزوي « خود به خرج داده، داشتن يک گلدان چيني شکسته که قطعات آن را با چسب به هم چسبانده باشند، کوچکترين ارزشي ندارد حتي اگر اين گلدان در تمام دنيا منحصر به فرد باشد و ميليون ها نفر آرزوي داشتنش را داشته باشند.



جسم و فکر تميز داشته باشيد


--------------------------------------------------------------------------------

اگر همسر شما متولد شهريور است، بهتر است فکر انجام کارها را از سر بيرون کنيد. او از بي توجهي شما به خودش، حفاظت، افکار بي سر وته، کثافت، درهم برهمي خانه، پست فطرتي واقعا متنفر است. اگر هنوز زن وي نشده ايد و مي خواهيد راه مخفي دل او را پيدا کنيد، سعي کنيد هميشه خوش لباس باشيد و در زير موهايي که آرايشگاهي که تازه آنها را درست کرده، افکاري روشن و جالب داشته باشيد. صحبت از مو و آرايشگاه شد، در اين مورد اصلا سعي نکنيد از فلان هنر پيشه سينما پيروي کنيد. آرايش موي شما بايد زيبا و ساده بوده موجب تعجب بيننده نگردد. اين جمله اخير را حتما به خاطر بسپاريد. مرد متولد شهريور پيوسته در جست و جوي زني است که چه از نظر جسمي و چه از نظر فکري تميز باشد، خوب بپوشد و از پيروان مدهاي عجيب و غريب نباشد.

البته منظور ما اين نيست که مثل مادر بزرگ و يا حتي مادر خود لباس بپوشيد اما مطمئن باشيد که اگر طوري لباس پوشيديد که موجب تعجب آدم هاي بين سي تا چهل ساله بگردد،‌ يک قدم خيلي بلند خود را از او دور کرده ايد. براي او غير قابل تصور است که يک زن روشنفکر و فهميده لباس هاي خيلي فانتزي به تن کند. رفتار دوستانه و محبت هاي گاهگاهي او را حمل بر چيزي نکنيد، او ممکن است در يک گردش جمعي اگر شما احساس سرما کرديد، اولين کسي باشد که کت خود را در بياورد و روي شانه شما بيندازد و يا اولين داوطلب براي رساندن شما به منزل باشد، اما اگر شما صد در صد آن دختر دلخواه او نباشيد،‌ هرگز آن جمله هيجان انگيز « عزيزم با من ازدواج مي کنيد؟ » را نخواهيد شنيد. از نظر پدر بودن هم او کسي نيست که بچه دار شدن يکي از بزرگترين آرزوهاي زندگي وي باشد. احتمالا خود خواهي بخصوصي که در نهاد او وجود دارد، با مسئوليت ها و احساساتي که يک مرد بايد در مقابل کودکان خود داشته باشد، سازگار نيست و به همين دليل خانواده يک چنين مردي معمولا کوچک است و تعداد بچه ها از يکي دو تا تجاوز نمي کنند، اما وقتي بچه هايي به دنيا آمدند، مرد متولدشهريور دقيقا از آن ها مراقبت به عمل مي آورد، حتي يک لحظه هم مسئوليت هاي پدرانه خود را فراموش نمي کند. او ساعت ها وقت خود را صرف ياد دادن معلومات خويش به بچه ها مي کند و در اين مورد مخصوصا سعي دارد که آنان را افرادي متکي به خود و با عزت نفس تربيت کند.

مرد متولد شهريور در منزل با روي باز به شما کمک مي کند تا کارهاي خانه را زودتر و راحت تر انجام بدهد. سرگرمي هاي مورد علاقه او موسيقي و مطالعه است و مي خواهد که بچه هايش نيز در امور هنري صاحب نظر باشند و نسبت به اخلاقيات پايبندي فراوان از خود نشان بدهند. رفتن به دانشگاه را براي کودکان خود صد در صد مي داند. پيش گرفتي يک چنين روشي بالطبع موجب مي شود که کودکان يک پدر متولد در شهريور با عشق به کتاب و علاقه به فراگيري بزرگ بشوند. شما کمتر ممکن است بچه هاي اين مرد را لوس ببينند زيرا انضباط يکي از اصولي است که او آن را به شدت به موقع اجرا مي گذارد. تمام اين کارها بسيار خوب و منطقي هستند، اما بدون شک بچه هاي اين مرد از نظر محبتي که به آها ابراز مي شود، کمبودهايي خواهند داشت چون او در ابراز عشق و محبت پدرانه نيز جانب احتياط را نگاه مي دارد. پيروي از اين روش موجب مي شود که بي جهت ديواري بين او و بچه هايش که صميمانه و از ته دل آنان را دوست دارد به وجود بيايد. اگر چه اين ديوار بعدها که بچه ها بزرگتر شدند، تبديل به يک ديوار بلورين مي گردد که از پشت آن تمام حقايق قابل ديدن مي گردند، اما به هر حال به عنوان يک ديوار غير عابل عبور بر سر جاي خود باقي مي ماند. از آن گذشته مرد متولد شهريور نسبت به بچه هاي خود نيز حساس است و توقع زيادي از آنان دارد.

مرد متولد شهريور از شما توقع خواهد داشت که مراقب سلامت او باشيد و متقابلا ً اگر شما هم بيمار شديد، صميمانه به پرستاري تان مي پردازد و طي آن مدت حتي ناز شما را هم خواهد کشيد. اما مراقب باشيد که امر به شما مشتبه نشود. اگر در زندگي روزمره به او پشت کنيد، حتي دست خود را براي برگرداندن شما به خانه روي شانه تان نخواهد گذاشت. اگر مشاهده کرديد که از چيزي ناراحت و دلواپس است، فورا قدم پيش نگذاريد و سعي نکنيد که او را از اين حالت در بياوريد. براي او دلواپسي هاي کوچک نوعي تمرين مغزي و نمک زندگي است اما طبيعي است که اگر ديديد اين ناراحتي و دلواپسي شديد است، بايد هر چه زودتر دست به کار بشويد، و بهترين راه براي نجات او پيشنهاد انجام کارهاي است که به آن ها علاقه دارد.

معطوف کردن فکر مرد متولد شهريور به يک موضوع کار سختي نيست در حالي که نگاه داشتن او در يک چنين وضعي مشکل است. حالا، با در نظر گرفتن مطالبي که درباره خصوصيات اخلاقي يک مرد متولد شهريور گفته شد، اگر باز عشق او هستيد و مي خواهيد با وي ازدواج کنيد، مي توانيد به يک آينده رضايت بخش اميدوار باشيد. شما صاحب شوهري خواهيد شد که هوشياري و اطلاعات وسيع او از زندگي به شما امکان مي دهد تا مسائل و مشکلات زندگي را سريعا و به بهترين وجه ممکن حل و فصل نماييد. او از شما توقع نخواهد داشت که پيوسته سکس باشيد و تمام عمر نقش يک دختر شوخ و شنگ هيجده ساله را ايفا کنيد.

اگر از خطاهاي کوچک او چشم پوشي کنيد، مردي خوش مشرب و باسليقه در کنار خود خواهيد داشت، اما يادتان باشد که همين خوش سليقگي او موجب مي شود که گاهي دستش را لاي درز مبل ها فرو ببرد تا ببيند که آيا خوب گردگيري شده اند يا نه؟ سعي کنيد در مورد انتقاد، با او مقابله به مثل نکنيد زيرا اين مرد معتقد است که انتقاد منحصرا حق او است به انتقادهاي او گوش بدهيد و حتي به آنها بخنديد. (البته نه خنده تمسخر آميز ) و به اين حقيقت گردن بگذاريد که بيرون کشيدن مو از ماست جزئي از طبيعت ذاتي او مي باشد. وقتي زبان به انتقاد گشود، کافي است که قدري حوصله به خرج بدهيد تا آب ها از آسياب بريزد و آن وقت خواهيد ديد که او همان مرد وفادار و دوست داشتني سابق است. البته او فرشته نيست و دو تا بال روي شانه هاي خود ندارد، اما در مجموع شوهري است که خيلي از زنها آرزوي داشتنش را دارند.

 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 9:1 |
 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 15:0 |
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 14:58 |
   

 

 

 

 

 

 

 

 

 



         
+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 14:58 |

اي كاش غمت بودم تا در نيمه هاي شب مرا به سينه ات مي فشردي

اي كاش اشك بودم، تا با گريه ات به لبانت مي رسيدم

وبا همان اشك به تو مي گفتم :

<<دوستت دارم>>

دوباره شروع می شوم
بی آنکه تمام شده باشی
و تمام وسعتم را
تسخیر می کنی
ومن
به فکر پایان بارانم
به فکر چتر هایی که
تا بارش بعدی
باید کنج خلوت نشسته باشد
بی آنکه
سبز شده باشند
و کوچه
همان کوچه است
تشنه چشم هایت از آسمان
اجازه می گیرم
تا تمام باران را به نام بزنم
به حرمت چشم هایت
تا همیشه کوچه ما
بارانی باشد

اگر درياي دل آبي است

تويي فانوس زيبايش

اگر آينه يك دنياست

تويي معناي دنيايش

تو يعني دسته اي گل را

زآنسوي افق چيدن

تو يعني پاكي باران

تو يعني لذت ديدن

اگر يك آسمان دل را

به قصد عشق بردارم

ميان عشق زيبايي

تو را من دوست مي دارم

+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 10:52 |

 

**********************

تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

***************

اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است ..

غمی نیست...

 همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست..

**************

مثلِ تو مثلی است از باران
بارانی هستی که بر دشت سینه گداخته من می باری
گداخته سوز تنهایی ام و تشنه دوست داشتن
می خواهم تشنه بمانم تا در انتظار تو باشم
می خواهم از سوز تنهایی بسوزم و همیشه در آرزوی طراوت تو باشم

*******************

برايت می نويسم از غم و درد
و از اين لحظه های مرده و سرد
برايت می نويسم از اميدی
که اين سنگ دلم را آب می کرد
برايت می نويسم از دلی که
هميشه مانده است تنها و مفرد
اگر خواهی ز رخسارم نشانی
به تو می گويم از يک چهره زرد
وگر گويی که در اين دل چه داری؟
بگويم يک سبد از صد گل درد

 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 10:51 |

          

من همیشه بر عهد و پیمانم هستم ... عاشقتم تا زمانی که زنده هستم ...  به جز تو کسی را

  دوست نمی دارم ... به جز تو کسی را عشقم صدا نمی زنم ... کسی نمی تواند جایت

 را بگیرد در دلم ... تو محبوب این

 دلی دیگر کسی جا ندارد ... من همیشه بر عهد و پیمانم هستم ...

عاشقتم تا زمانی که زنده هستم ... بدون تو چیزی برایم معنا ندارد ...

 پوچ و سیاه است همه دنیای من ... کسی نمی تواند مثل تو باشد

برایم ... تو عشق اول و آخری ...دلم فقط تو را می خواهد ... من

همیشه بر عهد و پیمانم هستم ... عاشقتم تا زمانی که زنده هستم

 

 

کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت را خاموش کنم ... با هم بودن

 نمیشه می دونم  در آغوش تو بودن خیاله می دونم ... سهم من از تو

 آرزوهای محاله می دونم ... من و تو که تقصیری نداریم ... جدایی ها

 دست تقدیر می دونم ... کاش می شد فراموشت کنم یادت را از خودم

جدا کنم ... من و تو ما نمی شویم می دونم ... رنگ خوشبختی نخواهیم

 دید می دونم ... سهم من از تو کوله باری از خاطرات ... تک تک

لحظه هایم با یاد تو سرشار ...  کاش می شد فراموشت کنم آتش عشقت

 را خاموش کنم

 

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم

 

براي تو من زنده ام

 

در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم

 

اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق

 

براي تو به خاطر تو

 

زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را

 

و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است

 

بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم

 

ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم

 

اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق

 

براي تو به خاطر تو

 

چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد

 

حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو

 

نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي

 

مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم

 

اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق

 

براي تو به خاطر تو ......

 

                             

ميدوني چرا رنگ غروب سرخه

 

چون كه خورشيد وقتي ميبينه ما همديگر را دوست داريم آتيش ميگيره 

  

 مي خواهم برايت مرهمي باشم !

 

   براي آن نگاه خسته اي که مي دانم !

 

  اميدش به لبخندي ست !

 

 مي خواهم برايت  لبخند باشم !

 

 براي آن دلي که از اميد خالي ست !

 

   مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم!

 

تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !

 

 من تو را مرهمي خواهم بود  گرچه دل دارم!

 

 که نيازمند يک مرهم است !

 

 

 

                                              موقعی که عاشقت بودم، ترسیدم پیشت باشم،موقعي پیشم بودی

ترسيدم باهات حرف بزنم ، موقعي كه باهات حرف زدم،ترسیدم نگات

 کنم,موقعی که نگاهت کردم،  ترسيدم بوست كنم , موقعي كه

بوست كردم ترسيدم بیشتر عاشقت بشم , حالا كه خیلی عاشقتم

ميترسم از دستت بدم ا!!

 

 

 

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

                                                         

 

                                                                                  

مکالمه ایست بین عا شق و معشوق:

عاشق:سرزمین عشق بی تو معنا یی ندارد

معشوق:عشق تو هستی دلبرم،

نام من بی نام تو در لغت نامه ی روزگارمعنایی ندارد

ع :من چا کرتم ، دیگه کم آوردم

وقتی پای سرزمین عشق رو کشیدم میون

فکر نمی کردم تو با لغت نامه ی روزگاربرام کلاس بذاری

م :زندگیم بر باد رفت از فراق تو

چه کلاسی زندگیم خاک پای تو

ع :بابا تو دیگه هستی

دهن عاشق و بستی

ما شماره ی کفشتیم

ما سوزن نخ کنتیم

م :جامه ی عشقم نخ نما شده به کمک دل خواهمش دوخت

ع :......................... فرار

   

                       

                                       

 

تو غربت و تنهاییم

هیچکس نبوده جز تو

یاد و نگاه چشم من

بر کس نبوده جز تو

هرکس برد از یاد مرا

بازگشت نداشته جز تو

پرسیدم عشق چیست؟

گفت: آتشی است.

گفتم مگر آن را دیده ای .

 گفت: نه، در آن سوخته ام...

 

 

   دلم براي ديدنت پر مي كشد


 

 
+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 10:9 |

جفا  مكن  كه  جفا  رسم دلربايى iiنيست
جدا  مشو  كه  مرا  طاقت  جدايى iiنيست
مدام  آتش  شوق  تو  در  درون من iiاست
چنانكه  يكدم  از  آن آتشم رهايى iiنيست
وفا   نمودن   و   برگشتن   و   جفا   iiكردن
طريق    يارى   و   آئين   دلربايى   نيست
ز  عكس  چهره  خود  چشم  ما  منور iiكن
كه ديده را جز از آن وجه، روشنايى نيست
من   از   تو   بوسه   تمنا  كجا  توانم  كرد
چو  گَرد  كوى  توام  زَهره  گدايى  iiنيست
 
 

واقعاً دوستت دارم

گرچه شاید گاهی

 چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هاست

که باید بیش از همیشه

مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده تو، که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر کاهی، کوهی می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم

صادق باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملاً اطمینان داشته باشی

که همیشه

از همه راه های ممکن

عاشق تو هستم

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 9:5 |
 

عشق چون بهشت است... بسیار سخت در یافتن...

        ... چون رودی است که در فکر من جاری است....

 

 

Love is like the ocean, burning in devotion
When you go, go, go, oh no…
Feel my heart is burning, when the night is turning
I will go, go, go, oh no…
Baby i will love you
Every night and day
Baby i will kiss you
But i have to say:
No face, no name, no number
Your love is like a thunder
I'm dancing on a fire, burning in my heart
No face, no name, no number
Oh girl i'm not a hunter
Your love is like desire, burning in my soul

No face, no name, no number
Oh love is like a thunder
Oh love is like the heaven, it's so hard to find
No face, no name, no number
Oh girl i'm not a hunter
Your love is like a river, flowing in my mind

Feel your dreams are flying, dreams are never dieing
I don't go, go, go, oh no
You're eyes tells a story, baby oh don't worry
When you go, go, go, oh no
Baby cause i love you
Forever and today
Baby i will kiss you but i have to say:

No face, no name, no number

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 9:4 |
عشق واژه ی مقدسی است.هر جا خرجش نکنیم.

عشق واژه ی مقدسی است.هر جا خرجش نکنیم

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 9:2 |

اشعار

مجموعه كامل اشعار
ديوان اشعار نادر نادر پور
http://www.avayeazad.com/nader_naderpoor/list.htm
ديوان اشعار شفيعي كدكني
http://www.avayeazad.com/shafii_kadkani/list.htm
ديوان اشعار سياوش كسرايي
http://www.avayeazad.com/siavash_kasraii/list.htm
ديوان اشعار حميد مصدق
http://www.avayeazad.com/hamid_mosadegh/list.htm
ديوان اشعار فرخ تميمي
http://www.avayeazad.com/farrokh_tamimi/list.htm
ديوان اشعار فروغ فرخزاد
http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/list.htm
ديوان اشعار سهراب سپهري
http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/list.htm

 
سوي خود خوان يك رهم تا تحفه جان آرم تو را
جان نثار افشان خاك آستان آرم تو را
 
از كدامين باغي اي مرغ سحر با من بگوي
تا پيام طاير هم آشيان آرم تو را
 
من خموشم حال من مي‌پرسي اي همدم كه باز
نالم و از نالهء خود در فغان آرم تو را
 
شكوه از پيري كني زاهد بيا همراه من
تا به ميخانه برم پير و جوان آرم تو را
 
ناله بي‌تاثير و افغان بي‌اثر چون زين دو من
بر سر مهر اي مه نامهربان آرم تو را
 
گر نيارم بر زبان از غير حرفي چون كنم
تا به حرف اي دلبر نامهربان آرم تو را
 
در بهار از من مرنج اي باغبان گاهي اگر
ياد از بي برگي فصل خزان آرم تو را
 
خامشي از قصهء عشق بتان هاتف چرا
باز خواهم بر سر اين داستان آرم تو را
 
+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 8:59 |

+ نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 8:58 |

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:44 |

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:43 |
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد

من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 یاد می اید مرکز کودکی
 همره من بوده همواره یکی
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او
 مار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز نکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتفا
 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار
 سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود
 درد را باید یکی چاره نمود
 چاره می جستم که تا گردم رها
 زان جهان درد وطوفان بلا
 سعی می کردم بهر جیله شود
 چاره ی این عشق بد پیله شود
 عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
 من ندانستم چه شد کان روزگار
 اندک اندک برد از من اختیار
 هر چه کردم که از او گردم رها
 در نهان می گفت با من این ندا
 بایدت جویی همیشه وصل او
 که فکنده ست او تو را در جست و جو
 ترک آن زیبارخ فرخنده حال
 از محال است ، از محال است از محال
 گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
 در میان آتشم آورده ای
 این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
 چند داری جان من در بند ، چند ؟
 بگسل آخر از من بیچاره بند
 هر چه کردم لابه و افغان و داد
 گوش بست و چشم را بر هم نهاد
 یعنی : ای بیچاره باید سوختن
 نه به آزادی سرور اندوختن
 بایدت داری سر تسلیم پیش
 تا ز سوز من بسوزی جان خویش
 چون که دیدم سرنوشت خویش را
 تن بدادم تا بسوزم در بلا
 مبتلا را چیست چاره جز رضا
 چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
 این سزای آن کسان خام را
 که نیندیشند هیچ انجام را
 سالها بگذشت و در بندم اسیر
 کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
 می کشد هر لحظه ام در بند سخت
 او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
 ای دریغا روزگارم شد سیاه
 آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
 تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
 چه شد آن رنگ من و آن حال من
 محو شد آن اولین آمال من
 شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
 این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
 عشقم آخر در جهان بدنام کرد
 آخرم رسوای خاص و عام کرد
 وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
 که مرا با جلوه مغتون داشت او
 عاقبت آواره ام کرد از دیار
 نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
 می فزاید درد و آسوده نیم
 چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
 که شده ماننده ی دیوانگان
 می روم شیدا سر و شیون کنان
 می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
 خود نمی دانم چه دارم جست و جو
 سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
 خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
 زشت آمد در نظرها کار من
 خلق نفرت دارد از گفتار من
 دور گشتند از من آن یاران همه
 چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
 چه شد آن یاری که از یاران من
 خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
 من شنیدم بود از آن انجمن
 که ملامت گو بدند و ضد من
 چه شد آن یار نکویی کز فا
 دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
 گم شد از من ، گم شدم از یاد او
 ماند بر جا قصه ی بیداد او
 بی مروت یار من ، ای بی وفا
 بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
 بی مروت این جفاهایت چراست ؟
 یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
 چه شد آن یاری که با من داشتی
 دعوی یک باطنی و آشتی ؟
 چون مرا بیچاره و سرگشته دید
 اندک اندک آشنایی را برید
 دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
 بی تأمل روز من برتافت او
 دوستی این بود ز ابنای زمان
 مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
 دوستی خلق و یاری های خلق
 بس که دیدم جور از یاران خود
 وز سراسر مردم دوران خود
 من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
 پس نشاید دوستی با خلق کرد
 وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
 عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
 خلق را از درد بدبختی رهان
 خواستم تا ره نمایم خلق را
 تا ز نکامی رهانم خلق را
 می نمودم راهشان ، رفتارشان
 منع می کردم من از پیکارشان
 خلق صاحب فهم صاحب معرفت
 عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
 سرزنش ها و حقارت ها نمود
 با چنین هدیه مرا پاداش کرد
 هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
 که پریشانی من افزون نمود
 خیرخواهی را چنین پاداش بود
 عاقبت قدر مرا نشناختند
 بی سبب آزرده از خود ساختند
 بیشتر آن کس که دانا می نمود
 نفرتش از حق و حق آرنده بود
 آدمی نزدیک خود را کی شناخت
 دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
 آن که کمتر قدر تو داند درست
 در میانخویش ونزدیکان توست
 الغرض ، این مردم حق ناشناس
 بس بدی کردند بیرون از قیاس
 هدیه ها دادند از درد و محن
 زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
 یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
 مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
 مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
 حیف از اویی که در عالم فتاد
 خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
 خوب داد عقل را دادند ، خوب
 هدیه این بود از خسان بی خرد
 هر سری یک نوع حق را می خرد
 نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
 کور را چه سود پیش چشم نور ؟
 ای دریفا از دل پر سوز من
 ای دریغا از من و از روز من
 که به غفلت قسمتی بگذشاتم
 خلق را حق جوی می پنداشتمن
 من چو آن شخصم که از بهر صدف
 کردم عمر خود به هر آبی تلف
 کمتر اندر قوم عقل پک هست
 خودپرست افزون بود از حق پرست
 خلق خصم حق و من ، خواهان حق
 سخت نفرت کردم از خصمان حق
 دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
 سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
 پس چرا جویم محبت از کسی
 که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
 که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
 ای بسا شرا که باشد در بشر
 عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
 احتراز است ، احتراز است ، احتراز
 بنده ی تنهاییم تا زنده ام
 گوشه ای دور از همه جوینده ام
 می کشد جان را هوای روز یار
 از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
 من ندارم یار زین دونان کسی
 سالها سر برده ام تنها بسی
 من یکی خونین دلم شوریده حال
 که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
 گرچه دانم دشمن سخت من اوست
 من چنان گمنامم و تنهاستم
 گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
 نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
 اولین بار است اینک ، کانجمن
 ای می خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامی و درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
 من از این دو نان شهرستان نیم
 خاطر پر درد کوهستانیم
 کز بدی بخت ،‌در شهر شما
 روزگاری رفت و هستم مبتلا
هر سری با عالم خاصی خوش است
 هر که را یک چیز خوب و دلکش است
 من خوشم با زندگی کوهیان
 چون که عادت دارم از صفلی بدان
 به به از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
 اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
 به به از آن آتش شب های تار
 در کنار گوسفند و کوهسار
 به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررمه
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
 زندگی در شهر فرساید مرا
 صحبت شهری بیازارد مرا
 خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
 گفته ها و روزگار اهل شهر
 صحبت شهری پر از عیب و ضر است
 پر ز تقلید و پر از کید و شر است
 شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
 تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
 زین تمدن خلق در هم اوفتاد
 آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
 آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
 شهر درد و محنتم افزون نمود
 این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
من هراسانم بسی از کار عشق
 هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
 او مرا نفرت بداد از شهریان
 وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
 خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
 حالیا فرسنگ ها از من جداست
 بخت بد را بین چه با من می کند
س دورم از دیرینه مسکن می کند
 یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد
 تازه دوران جوانی من است
 که جهانی خصم جانی من است
 هیچ کس جز من نباشد یار من
 یار نیکوطینت غمخوار من
 باطن من خوب یاری بود اگر
 این همه در وی نبودی شور و شر
 آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
 از چو تو شوریده آخر چیست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
 کیستی تو ! این سر پر شور چیست
 تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
 تو نداری تاب درد و سوختن
 باز داری قصد درد اندوختن ؟
 پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
 چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهان درد و ماجرا
 چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
 که تویی نیز از شمار زندگان
 دائما تنهایی و آوارگی
دائما نالیدن و بیچارگی
نیست ای غافل ! قرار زیستن
 حاصل عمر است شادی و خوشی
س نه پریشان حالی و محنت کشی
 اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
 چند خواهی عمر را بر باد داد
 چند ! چند آخر مصیبت بردنا
 لحظه ای دیگر بباید رفتنا
 با چنین اوصاف و حالی که تو راست
 گر ملامت ها کند خلقت رواست
 ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
 که ملامت دارد این شوریده بخت
 گرد ایید و تماشایش کنید
 خنده ها بر حال و روز او زنید
 او خرد گم کرده است و بی قرار
 ای سر شهری ، از او پرهیزدار
 رفت بیرون مصلحت از دست او
 مشنوی این گفته های پست او
 او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
 که چگونه بایدش با خلق زیست
 او نداند چیست این اوضاع شوم
 این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
 چون که حق را باشد اندر جست و جو
 ای بسا کس را که حاجت شد روا
 بخت بد را ای بسا باشد دوا
 ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
 گردش ایام کم کم محو کرد
 جز من شوریده را که چاره نیست
 بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
 عاشقی را لازم اید درد و غم
 راست گویند این که : من دیوانه ام
 در پی اوهام یا افسانه ام
 زان که بر ضد جهان گویم سخن
 یا جهان دیوانه باشد یا که من
 بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم
 هر چه در عالم نظر می افکنم
 خویش را دذ شور و شر می افکنم
 جنبش دریا ،‌خروش آب ها
 پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
 ریزش باران ، سکوت دره ها
 پرش و حیرانی شب پره ها
 ناله ی جغدان و تاریکی کوه
 های های آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صدای بالشان
 چون که می اندیشم از احوالشان
 گوییا هستند با من در سخن
 رازها گویند پر درد و محن
 گوییا هر یک مرا زخمی زنند
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
 من ندانم چیست در عالم نهان
 که مرا هرلحظه ای دارد زیان
 آخر این عالم همان ویرانه است
 که شما را مأمن است و خانه است
 پس چرا آرد شما را خرمی
 بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
 آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگز که دید
 چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
 تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
 کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
 زندگی با تو سراسر ذلت است
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
 هر چه هست از غم بهم آمیخته است
 و آن سراسر بر سر من ریخته است
 درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نیست درد من ز نوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
 جان من فرسود از این اوهام فرد
 دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
 ای بسا شب ها کنار کوهسار
 من به تنهایی شدم نالان و زار
سوخته در عشق بی سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
 آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
 عشق را در خانه ات پرورده ای
 خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
گه اسیر خلق پر افسون کند
گه تو را حیران کند در کار خویش
 گه مطیع و تابع رفتار خویش
 هر زمان رنگی بجوید ماجرا
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
 ذلت تو یکسره از کار اوست
 باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
 گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
 چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
 نه به دست خصم بدکردار و کیش
 نیستم شایسته ی یاری تو
 می رسد بر من همه خواری تو
 رو به جایی کت به دنیایی خزند
 بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند
 چه شود گر تو رها سازی مرا
 رحم کن بر بیچارگان باشد روا
 کاش جان را عقل بود و هوش بود
 ترک این شوریده سرا را می نمود
 او شده چون سلسله بر گردنم
 وه ! چه ها باید که از وی بردنم
 چند باید باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
 من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
 تا که داد این عشق سوزانم فریب
 سوختم تا عشق پر سوز و فتن
 کرد دیگرگون من و بنیاد من
 سوختم تا دیده ی من باز کرد
 بر من بیچاره کشف راز کرد
 سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم
 کی ز جمعیت گریزان می شدم
 کی به کار خویش حیران می شدم ؟
کی همیشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
 کی ز خصم حق مرا بودی زیان
 گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
 آفت جان من آخر عشق شد
 علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
 عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
 ای دریغا روزگار کودکی
 که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
 فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
 شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
 یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
 خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
 تازگی و طلعت روز بهار
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
 خنده ی یاران و دوران وصال
 بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
 وین تعصب ها و کین و دشمنی
 بگذرد درد گدایان ز احتیاج
 عهد را زین گونه بر گردد مزاج
 این چنین هرشادی و غم بگذرد
 جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
 خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
حال ،‌ بین مردگان و زندگان
قصه ام این است ،‌ ای ایندگان
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
 زینهار از خواندن این قصه ها
 که ندارد تاب سوزش جثه ها
 بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
 ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من
 پیروی خوش نیست از اعمال من
 بعد من آرید حال من به یاد
 آفرین بر غفلت جهال باد

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:41 |

مثل هیچ کس

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
 مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:38 |

هوای رفتن

می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و
یه شب مهتابی باشه
امشب می خوام از آسمون
یاسهای خوشبو بچینم
امشب می خوام عکس تو رو
تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات رو
به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی
همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی
حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو یادم میاد
وقتی که بارون می زنه
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی
ناز نگات رو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:37 |

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
 در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
 پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:36 |
غم در میزند ....
+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 8:25 |